« 1 » چون كنيزك آمد و اين آيه را خواند ، على عليه السّلام فرمود : بگو به خواتون خود كه : خدا تو را رحمت كند ، ايشان قدرت آن ندارند ، اگر ايشان مرا بكشند كه قتال خواهد كرد با ناكثان و قاسطان و مارقان ؟ پس حضرت وضو ساخت و مهيّاى نماز شد ، به مسجد در آمد و مشغول نماز شد ، خالد بن وليد آمد در پهلوى آن حضرت ايستاد ، پس ابو بكر در اثناى نماز پشيمان شد ، ترسيد كه چون على عليه السّلام شمشير بكشد اوّل او را بكشد ، پس تشهّد را بسيار طول داد تا آنكه نزديك شد كه آفتاب در آيد ، مىترسيد كه اگر سلام بگويد خالد به گفتهء او عمل كند فتنهاى برپا شود ، پس پيش از سلام نماز گفت : اى خالد مكن آنچه را گفته بودم ، اگر بكنى تو را خواهم كشت . بعد از آن سلام نماز گفت . پس امير المؤمنين به خالد گفت : تو را به چه چيز امر كرده بود ؟ گفت : به كشتن تو ، حضرت فرمود : مىكردى ؟ آن ملعون گفت : بلى و اللّه كه اگر مرا نهى نمىكرد مىكردم ، پس حضرت او را بلند كرد و بر زمين زد و بر سينهاش نشست ، شمشير خودش را گرفت كه گردنش را بزند ، پس عمر فرياد زد به حق پروردگار كعبه كه مىكشدش او را خلاص كنيد ، جميع اهل مسجد جمع شدند نتوانستند او را از دست حضرت گرفت .
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 260
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٦٠
پس بعد از ايشان توطئه كردند كه على عليه السّلام را به قتل رسانند و گفتند : امر ما مستقيم نمىشود تا او را نكشيم ، ابو بكر گفت كه : اين جرأت را كه مىكند ؟ عمر گفت : خالد بن وليد ، پس فرستادند آن ملعون را طلبيدند و گفتند : مىخواهيم تو را بر امر عظيمى بداريم ، گفت : مرا بر هر چه مىخواهيد بداريد اگر چه بر كشتن على باشد ، گفتند : از براى همين طلبيديم تو را ، خالد گفت : در چه وقت او را به قتل آورم ؟ ابو بكر گفت : در وقت نماز در پهلوى او بايست ، چون سلام نماز بگويد گردن او را بزن .
چون اسماء بنت عميس كه پيشتر زن جعفر طيّار بود ، در آن وقت در خانهء ابو بكر بود ، بر تدبير ايشان مطّلع شد ، كنيزك خود را گفت : برو به خانهء على و فاطمه در ميان خانهء ايشان بگرد و اين آيه را بخوان
إِن الْمَلَأَ يَأْتَمِرُون بِك لِيَقْتُلُوك فَاخْرُج إِنِّي لَك مِن النَّاصِحِين
هامش
( 1 ) سورهء قصص / آيهء 20 .