باش يا على كه خدا عهد كرده است بسوى من كه دوست نمىدارد تو را مگر مؤمنى ، و دشمن نمىدارد تو را مگر منافقى « 1 » . ابن شهر آشوب از جابر روايت كرده است كه : حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در وقت وفات به حضرت امير المؤمنين عليه السّلام گفت : سلام خدا بر تو باد اى پدر دو گل بوستان من ، وصيّت مىكنم تو را كه دو ريحانهء باغ مرا - يعنى حسن و حسين - را محترم بدارى ، زود باشد كه دو ركن تو خراب شود . چون حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از دنيا رفت ، جناب امير المؤمنين فرمود : اين يك ركن من بود كه خراب شد ، چون حضرت فاطمه عليها السّلام از دنيا رحلت نمود فرمود كه : اين ركن دوّم بود « 2 » . ايضا از عايشه و ام سلمه روايت كرده است كه : در مرضى كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از دنيا رفت فاطمه را طلبيد ، چون فاطمه پيدا شد ، رفتار او مانند رفتار حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود ، فرمود كه : اى دختر من بيا نزديك من ، پس او را در پهلوى خود نشانيد و رازى به او گفت كه گريان شد ، و رازى ديگر به او گفت كه خندان شد . چون بعد از وفات آن حضرت از او پرسيدند ، فرمود : در اوّل به من گفت : جبرئيل در هر سالى قرآن را يك مرتبه به من عرض مىكرد و در اين سال دو مرتبه عرض كرد ، مىدانم كه در اين سال از دنيا مىروم و فرزندان تو بعد از من مظلوم و ستم رسيده خواهند شد ، من به اين سبب گريان شدم ؛ پس فرمود كه : اوّل كسى خواهى بود كه به من ملحق مىشوى از اهل بيت من ، به اين سبب خندان شدم . به روايت ديگر فرمود كه : آيا راضى نيستى كه سيّدهء زنان عالميان باشى ، پس به اين سبب خندان شدم « 3 » . ايضا روايت كرده است كه : چون سيّد انبياء صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به عالم بقا رحلت فرمود ، حضرت سيّدهء نساء پيوسته غمگين و محزون بود ، عصابهء درد و الم بر سر مىبست ، و جسم مباركش ضعيف و نحيف ، و اركان عزّتش در هم شكسته بود ، پيوسته آب از ديدههاى مبارك حقبينش جارى بود ، و با دل سوخته و جگر افروخته مىبود ، ساعت به ساعت
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 244
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٤٤
هامش
( 1 ) امالى شيخ صدوق 116 .
( 2 ) مناقب ابن شهر آشوب 3 / 410 .
( 3 ) مناقب ابن شهر آشوب 3 / 410 .