تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 177

مساهمون:

ص١٧٧

ايضا به سند معتبر روايت كرده است كه : ابو ذر رضى اللّه عنه گفت : روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرا به خانهء على عليه السّلام فرستاد كه آن حضرت را طلب نمايم ، چون به خانهء آن حضرت رفتم و ندا كردم ، كسى مرا جواب نگفت ، ديدم كه آسيا خود مىگردد و كسى نزد آسيا حاضر نيست ، پس حضرت را ندا كردم ، چون به خدمت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و سخنى به او گفت كه نفهميدم ، پس گفتم كه : در تعجّبم از آسيائى كه ديدم در خانهء على مىگرديد و كسى نزد او نبود ، حضرت فرمود : حق تعالى دل و جميع جوارح دخترم فاطمه را پر كرده است از ايمان و يقين . چون حق تعالى ضعف او را مىداند ، او را يارى كرده است بر روزگار او و كفايت امور و مهمّات او نموده است ، مگر نمىدانى كه خدا را ملكى چند هست كه موكّلند به يارى آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم « 1 » . در كتاب كشف الغمّه و امالى شيخ طوسى و تفسير فرات بن ابراهيم از ابو سعيد خدرى روايت كرده‌اند كه : روزى حضرت امير المؤمنين عليه السّلام با حضرت فاطمه عليها السّلام گفت : آيا نزد تو طعامى هست كه چاشت كنم ؟ فاطمه گفت : به حق آن خداوندى كه پدرم را گرامى داشته است به پيغمبرى و تو را گرامى داشته است به وصايت كه در اين بامداد نزد من هيچ طعامى نيست كه براى تو حاضر كنم ، دو روز بود كه طعامى نداشتم به غير آنچه نزد تو مىآوردم ، از خود و فرزندان خود بازمىگرفتم و تو را بر خود و ايشان اختيار مىكردم . حضرت فرمود : اى فاطمه چرا در اين دو روز مرا خبر نمىكردى كه طعام در خانه نيست تا از براى شما طعامى طلب كنم ، فاطمه عليها السّلام گفت : اى ابو الحسن من شرم مىكنم از خداى خود كه تو را تكليف كنم بر چيزى كه قادر بر آن نيستى . حضرت امير عليه السّلام از خانه بيرون آمد با اهتمام تمام و وثوق عظيم به خداوند خود ، يك دينار قرض كرد خواست كه از براى عيال خود طعامى بگيرد ، ناگاه در عرض راه مقداد را ملاقات كرد در روز بسيار گرمى كه حرارت آفتاب از بالاى سر و از زير پا او را فرو گرفته بود و حالش را متغيّر گردانيده بود . چون حضرت او را در آن وقت با آن حال مشاهده كرد گفت : اى مقداد در اين ساعت

هامش
( 1 ) خرايج 2 / 531 .