تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤

در صحيفة الرّضا عليه السّلام از اسماء بنت عميس روايت كرده است كه : روزى حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به خانهء فاطمهء زهرا عليها السّلام آمد ، بر گردن او قلاده‌اى ديد از طلا كه امير المؤمنين عليه السّلام از غنيمت براى او گرفته بود ، پس آن جناب فرمود : اى فاطمه تو را فريب ندهند مردم كه گويند دختر محمّدى و لباس جبّاران را بپوشى ، حضرت فاطمه آن قلاده را گشود و فروخت و بنده‌اى خريده آزاد كرد ، پس رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به آن شاد گرديد « 1 » . قطب راوندى روايت كرده است كه : روزى حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نشسته بود فاطمه عليها السّلام نزد آن حضرت آمد و رنگ مباركش از گرسنگى متغيّر گرديده بود ، پس فرمود : نزديك من بيا ، چون فاطمه به نزديك آن حضرت رفت ، دست مبارك خود را بر سينهء آن حضرت گذاشت ، هنوز آن حضرت كودك بود ، پس گفت : خداوندا اى سير كنندهء گرسنگان و بلند كنندهء زير دستان ! فاطمه را گرسنه مدار . چون دعاى حضرت تمام شد ، ديدم كه گلگون فاطمه از زردى به سرخى مايل گرديد گويا خون بر روى مبارك جارى مىشد ، پس فاطمه فرمود : بعد از آن هرگز گرسنگى نيافتم « 2 » . ايضا به سند معتبر از جابر انصارى روايت كرده است كه : حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چند روز گذشت كه طعامى تناول نفرمود ، تا آنكه گرسنگى بر آن حضرت بسيار غالب شد ، به حجره‌هاى زنان خود گرديد و طعامى نيافت ، پس به حجرهء طاهرهء جناب فاطمه عليها السّلام در آمد فرمود : اى دخترك گرامى آيا نزد تو طعامى هست تناول نمايم زيرا كه گرسنگى بر من زور آورده است ؟ فاطمه گفت : نه به خدا سوگند كه طعام نزد من نيست جانم فداى تو باد . چون حضرت از خانه بيرون رفت ، يكى از كنيزكان فاطمه دو گردهء نان و پارچهء گوشتى از براى آن حضرت هديه آورد ، پس فاطمه آن را گرفت و در زير كاسه پنهان كرد و جامه بر روى آن پوشانيد و گفت : به خدا سوگند كه حضرت رسالت را اختيار مىكنم بر خود و بر فرزندان خود ، همه گرسنه بودند و محتاج به طعام ، پس حضرت امام حسن و امام حسين را فرستاد به خدمت پدر بزرگوار خود و آن حضرت را طلبيد ، چون تشريف آوردند گفت : اى پدر بعد از رفتن شما حق تعالى طعامى از براى من رسانيد و از براى تو

هامش
( 1 ) بحار الأنوار 43 / 26 - 27 .
( 2 ) خرايج 1 / 80 .