تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
قصرى است كه چهار در آن قصر به سوى بهشت گشوده مىشود . پس آن حضرت مدهوش شد و متوجّه عالم قدس گرديد ، چون بلال نداى نماز را داد گفت : الصّلاة رحمك اللّه ، حضرت به هوش بازآمد برخاست و به مسجد در آمد و نماز را سبك ادا كرد ، چون فارغ شد على بن أبي طالب عليه السّلام و اسامة بن زيد را طلبيد و فرمود كه : مرا به خانهء فاطمه بريد ، چون به خانهء فاطمه درآمد ، سر خود را در دامن آن بهترين زنان عالميان گذاشت و تكيه فرمود . چون امام حسن و امام حسين عليهما السّلام جدّ بزرگوار خود را بر آن حالت مشاهده نمودند ، بىتاب گرديدند و آب حسرت از ديده باريدند و خروش برآوردند و مىگفتند كه : جانهاى ما فداى جان تو باد و روهاى ما فداى روى تو باد ، حضرت پرسيدند كه : ايشان كيستند ؟ امير المؤمنين عليه السّلام گفت : يا رسول اللّه ! فرزندان گرامى تواند حسن و حسين . پس حضرت ايشان را نزديك خود طلبيد و دست در گردن ايشان در آورد و آن دو جگرگوشهء خود را به سينهء خود چسبانيد ، چون حضرت امام حسن عليه السّلام بيشتر مىگريست ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : يا حسن گريه را كم كن كه گريهء تو بر من دشوار است و موجب آزار دل فكار است . پس در آن حال ملك موت نازل شد و گفت : السّلام عليك يا رسول اللّه ، حضرت فرمود : و عليك السّلام اى ملك موت ، مرا به سوى تو حاجتى است ، ملك موت گفت : حاجت تو چيست اى پيغمبر خدا ؟ فرمود : حاجت من آن است كه روح مرا قبض نكنى تا جبرئيل نزد من آيد و بر من سلام كند و من بر او سلام كنم و او را وداع نمايم . پس ملك موت بيرون آمد و مىگفت : يا محمّداه ، پس جبرئيل از هوا به ملك موت رسيد و پرسيد كه : قبض روح محمّد كردى اى ملك موت ؟ گفت : نه اى جبرئيل ، رسول خدا از من سؤال كرد كه او را قبض روح ننمايم تا تو را ملاقات نمايد و با تو وداع كند ، جبرئيل گفت : اى ملك موت مگر نمىبينى كه درهاى آسمان را گشوده‌اند براى روح محمّد ، مگر نمىبينى حوريان بهشت را كه زينت كرده‌اند خود را براى روح محمّد ؟ پس جبرئيل نازل شد و به نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد و گفت : السّلام عليك يا أبا القاسم ، حضرت فرمود : و عليك السّلام يا جبرئيل ، آيا در چنين حال مرا تنها مىگذارى ؟