تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
پس مردى از آخر مردم برخاست كه او را سواد بن قيس مىگفتند گفت : پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول اللّه ، در هنگامى كه از طائف مىآمدى من به استقبال تو آمدم ، تو بر ناقهء غضباى خود سوار بودى و عصاى ممشوق خود را در دست داشتى ، چون بلند كردى آن را كه بر راحلهء خود بزنى بر شكم من آمد ، ندانستم كه به عمد كردى يا به خطا ؟ ! فرمود : معاذ اللّه كه به عمد كرده باشم . پس گفت : اى بلال ! برو به خانهء فاطمه همان عصا را بياور . چون بلال از مسجد بيرون آمد ، در بازارهاى مدينه ندا مىكرد كه : اى گروه مردم ! كيست كه قصاص فرمايد نفس خود را پيش از روز قيامت ، اينك محمّد خود را در معرض قصاص در آورده است پيش از روز جزا . چون به در خانهء فاطمه عليها السّلام رسيد ، در را كوبيد و گفت : اى فاطمه ! برخيز كه پدرت عصاى ممشوق خود را مىطلبد ، فاطمه گفت : امروز روز كار فرمودن عصا نيست ، براى چه آن را مىخواهد ؟ بلال گفت : اى فاطمه مگر نمىدانى كه پدرت بر منبر بر آمده است ، اهل دين و دنيا را وداع مىكند ، چون فاطمه سخن وداع شنيد فرياد برآورد و گفت : زهى غم و اندوه و حسرت دل فكار من براى اندوه تو اى پدر بزرگوار ، بعد از تو فقيران و بيچارگان و غريبان و درماندگان به كه پناه برند اى حبيب خدا و محبوب قلوب فقرا ؟ پس بلال عصا را گرفت و به خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شتافت ، چون عصا را به حضرت داد فرمود : به كجا رفت آن مرد پير ؟ او گفت : من حاضرم يا رسول اللّه پدر و مادرم فداى تو باد ، فرمود : بيا و از من قصاص كن تا راضى شوى از من ، آن مرد گفت : شكم خود را بگشا يا رسول اللّه ، چون حضرت شكم محترم خود را گشود گفت : پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول اللّه ، دستورى مىدهى كه دهان خود بر شكم تو گذارم ؟ چون رخصت يافت ، شكم مكرّم آن حضرت را بوسيده و گفت : پناه مىبرم به موضع قصاص شكم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از آتش جهنّم در روز جزا ، حضرت فرمود كه : اى سواده آيا قصاص مىكنى يا عفو مىنمائى ؟ گفت : بلكه عفو نمايم يا رسول اللّه . حضرت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه : خداوندا تو عفو كن از سوادة بن قيس چنان كه او عفو كرد از پيغمبر تو . پس از منبر به زير آمد و داخل خانهء ام سلمه شد و مىگفت : پروردگارا ! تو سلامت دار امّت محمّد را از آتش جهنّم و بر ايشان