مىكردند و با ايشان در جزع شريك مىشدند ، پس با چنين مصيبت عظيمى كه ناگاه رو به من آورد ، خود را به شكيبائى داشتم و خاموشى را اختيار كردم ، و مشغول گرديدم به آنچه مرا امر فرموده بود از تجهيز نمودن و غسل دادن و حنوط و كفن كردن و نماز بر او گزاردن و او را در قبر سپردن و جمع كردن كتاب خدا ، و مرا از اين امور ضروريّه كه از جانب آن حضرت مأمور شده بودم مانع نشد گريهء بىتابانه و نه آه و ناله و نه حرقت گزنده و نه مصيبت به دردآورنده ، تا آنكه ادا كردم در اين امور آنچه از حق تعالى بر من لازم گرديده بود ، و آن دردها و مصيبتها را بر خود شكستم از روى صبر و شكيبائى و اميدوارى رحمت نامتناهى الهى « 1 » . و ابن شهر آشوب از ابن عبّاس روايت كرده است كه : حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در مرض وفات روزى مدهوش شد ، ناگاه كسى در خانه را كوبيد ، حضرت فاطمه گفت : كيست كه در مىكوبد ؟ گفت : مرد غريبم و آمدهام از رسول خدا سؤالى بكنم ، آيا دستورى مىدهى كه در خانه درآيم ؟ حضرت فاطمه گفت : برو پى كار خود ، خدا تو را رحمت كند كه رسول خدا به مرض خود مشغول است و به تو نمىتواند پرداخت ، پس رفت و بعد از اندك زمانى برگشت ، باز در را كوبيد و گفت : غريبى رخصت مىطلبد كه به نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم درآيد ، آيا رخصت مىدهيد غريبان را ؟ در آن حال رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به هوش آمد و ديدهء مبارك خود را گشود و فرمود كه : اى فاطمه مىدانى كه اين كيست ؟ گفت : نه يا رسول اللّه ، فرمود كه : اين پراكنده كنندهء جماعتهاست و در هم شكنندهء لذّتهاست ، اين ملك موت است كه پيش از من بر كسى رخصت نطلبيده است و بعد از من بر كسى رخصت نخواهد طلبيد ، و براى كرامتى كه من نزد پروردگار خود دارم از من دستورى طلب مىنمايد ، دستورى دهيد كه درآيد . پس حضرت فاطمه عليها السّلام گفت : به خانه درآ ، خدا تو را رحمت كند ، پس داخل شد مانند نسيم تند سلام كرد بر اهل بيت رسالت و گفت : السّلام على اهل بيت رسول اللّه . پس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وصيّت كرد امير المؤمنين را به صبر كردن از آنچه در دنيا از اهل جور و
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 132
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٣٢
هامش
( 1 ) خصال 370 .