تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
پس فرمود كه : اى بلال ! بياور دو استر مرا يكى « شهبا » و ديگرى « دلدل » ، و دو ناقهء مرا يكى « عضبا » و ديگرى « صهبا » ، و دو اسب مرا يكى « جناح » و ديگرى « حيزوم » ، و « جناح » آن بود كه بر در مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بازمىداشتند و هر كه را پى حاجتى مىفرستاد بر آن سوار مىشد ، و « حيزوم » آن بود كه در روز احُد حضرت بر آن سوار بود و جبرئيل در ميان هوا مىگفت : پيش رو اى حيزوم ، و درازگوش گوش خود را طلبيد كه « يعفور » بود . چون بلال آنها را حاضر كرد ، عبّاس را طلبيد و فرمود : به جاى على بنشين و پشت مرا نگاه دار ، و فرمود : يا على برخيز و اينها را قبض كن در حيات من ، اين جماعت كه حاضرند همه گواه شوند و كسى بعد از من با تو نزاعى نكند . حضرت فرمود كه : برخاستم و پاى من توانائى رفتار نداشت ، پس با نهايت مشقّت رفتم همه را گرفتم و به خانهء خود بردم ، پس برگشتم و به خدمت حضرت ايستادم . چون نظر مباركش بر من افتاد انگشتر خود را از دست حق‌پرست خود بيرون آورد و در دست من كرد در وقتى كه خانه پر بود از بنى هاشم و ساير مسلمانان ، و با آن ضعف كه سر خود را نمىتوانست نگاه داشت و سر مباركش به جانب راست و چپ حركت مىكرد ، صدا بلند كرد كه همه شنيدند و گفت : اى گروه مسلمانان ! على برادر من و وصى و خليفهء من است در اهل و امّت من ، و على ادا مىكند دين مرا و وفا مىكند به وعده‌هاى من ، اى گروه فرزندان هاشم و فرزندان عبد المطّلب و اى گروه مسلمانان ! دشمنى با على مكنيد و مخالفت امر او منمائيد كه گمراه مىشويد ، و حسد بر او مبريد و از جانب او به سوى ديگرى رغبت منمائيد كه كافر مىشويد . پس فرمود كه : اى عبّاس ! برخيز از جاى على ، عبّاس گفت كه : مرد پيرى را برمىخيزانى و طفلى را به جاى او مىنشانى ، حضرت سه مرتبه اين سخن را فرمود و او چنين جواب گفت ، پس عبّاس غضبناك برخاست و حضرت امير در جاى او نشست . چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم عبّاس را غضبناك يافت فرمود كه : اى عبّاس اى عم رسول خدا ! كارى مكن كه من از دنيا بيرون روم بر تو خشمناك باشم و غضب من تو را به
جلاء العيون ( فارسي ) — صفحة 109 | العلامة المجلسي