حفصه به نزد عمر فرستاد ، ايشان را طلبيدند ، چون ايشان حاضر شدند و نظر حضرت بر ايشان افتاد سر و روى خود را به جامه پوشانيد - به روايتى ديگر رو از ايشان گردانيد - چون ايشان برگشتند ، باز جامه را دور كرد و فرمود : بطلبيد از براى من خليل من و حبيب من و برادر مرا ؛ باز آن دو ملعونه پدرهاى خود را طلبيدند ، چون حاضر شدند ، حضرت باز رو از ايشان گردانيد يا رو از ايشان پوشانيد ، ايشان گفتند كه : ما را نمىخواهد على را مىخواهد . پس حضرت فاطمه عليها السّلام حضرت على عليه السّلام را طلب كرد ، چون حضرت امير حاضر شد حضرت او را بر سينهء خود چسبانيد و دهان مبارك را بر گوش او گذاشت و جامهء خود را بر روى او كشيد و عرق ايشان بر روى يكديگر مىريخت ، و زمان بسيار با آن حضرت راز گفت و مردم در پشت خانهء آن حضرت جمع شده بودند ، و ابا بكر و عمر نيز در بيرون در ايستاده بودند . چون حضرت على عليه السّلام بيرون آمد ، آن دو ملعون و ساير صحابه پرسيدند : اين چه راز دراز بود كه پيغمبر با تو مىگفت ؟ فرمود : هزار باب از علم تعليم من نمود كه از هر بابى هزار باب مفتوح مىشود « 1 » . و به روايت ديگر ، خضر عليه السّلام در دهليز خانهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم على عليه السّلام را ديد و پرسيد : آيا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به تو رازى گفت ؟ گفت : بلى هزار نوع از علم به من آموخت كه از هر نوع هزار نوع ديگر مفتوح مىگردد ، پرسيد : آيا همه را دانستى و ضبط نمودى ؟ گفت : بلى ، پرسيد : چيست آن كلفى كه در ماه هست ؟ فرمود : حق تعالى مىفرمايد :
« 2 » خضر گفت : درست ياد گرفتهاى يا على « 3 » . در روايت عايشه چنين است كه : چون حضرت امير عليه السّلام حاضر شد ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را در ميان لحاف خود برد و در بر گرفت او را و با او راز مىگفت ، تا روح مقدّسش از بدن