تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 939

مساهمون:

ص٩٣٩
خود را در حوض آنجا شست و روى درختى كه در آنجا بود پهن كرد و رفت به بيابان . من هم در آنجا تنها ماندم و در بارهء سرنوشت خود ميانديشيدم . ناگاه ديدم جوانى خوش سيما و گندم‌گون داخل صحن مقام صاحب الزمان شد و به من سلام كرد . سپس يك راست بمقام قائم رفت و چند ركعت نماز با خشوع و خضوع كه كسى را بدان حالت نديده بودم ، خواند بعد از آن كه از نماز فارغ شد آمد نزد من و احوالم را پرسيد . من گفتم : مبتلا به يك بيمارى شده‌ام كه راحتى ندارم . خداوند نه شفا ميدهد كه بهبودى يابم و نه جانم را ميستاند كه آسوده شوم . گفت : غمگين مباش عنقريب خداوند هر دوى آنها را به تو مىدهد اين را گفت و رفت . وقتى او رفت ديدم پيراهن روى زمين افتاده است . برخاستم آن را برداشتم و شستم و دوباره روى درخت پهن كردم . سپس در بارهء خود بفكر فرو رفتم و پيش خود گفتم : من قبلا قادر نبودم از جا برخيزم و حركت كنم ، چطور شد كه اين طور شدم ؟ ! هنگامى كه متوجه شدم ديدم اثرى از آن بيمارى در من نيست آن موقع يقين كردم كه وى امام زمان عليه السّلام بوده است . از آنجا بيرون آمدم و نظرى به بيابان افكندم و كسى را نديدم و بىاندازه پشيمان شدم . وقتى صاحب اتاق آمد ، احوالم را پرسيد و از وضع من متحير شد . من هم ماجرا را به او خبر دادم و او هم بر آنچه از دست او و من رفته بود ، حسرت خورد . سپس با او باتاق رفتيم . اهل نجف ميگفتند : او همين طور سالم ماند تا موقعى كه حاجيها و رفقاى او آمدند . وقتى آنها را ديد و مدتى اندك با آنها بسر برد ، دوباره مريض شد و از دنيا رفت و در صحن مطهر مدفون گرديد . آنچه حضرت بوى خبر داده بود كه هر دو مقصودت عملى خواهد شد ، آشكار گرديد . اين حكايت نزد اهل نجف مشهور بود ، موثقين و نيكان آنها آن را به من خبر دادند .