آنها از سيد سند فاضل كامل ميرزا محمد استرآبادى نور اللَّه مرقده نقل كردهاند كه گفت : من يك شب دور خانه خدا طواف ميكردم . ناگاه ديدم جوانى خوش سيما آمد و شروع بطواف كرد .
وقتى به من نزديك شد ، يك دسته گلسرخ كه موسم آن نبود به من داد . من هم از وى گرفتم و آن را بوئيدم و گفتم آقا ! اين گل از كجاست ؟ گفت : از خرابات « 1 » است . سپس از نظرم غائب شد و من او را نديدم .
مردى از اهل كاشان
و ديگر حكايتى است كه جماعتى از اهل نجف اشرف براى من نقل كردند .
آنها ميگفتند : مردى از اهل كاشان كه عازم حج بيت اللَّه بود ، بنجف اشرف آمد .
وى در آنجا سخت بيمار شد بطورى كه پاهايش خشك شد و قادر بر راه رفتن نبود .
همراهان وى او را بيكى از صلحا كه در يكى از اتاقهاى مدرسهء جنب حرم مطهر سكنى داشت ، سپردند و خود به حج رفتند .
صاحب اتاق هم هر روز بيمار را در اتاق ميگذاشت و درب آن را قفل كرده بعزم گردش و طلب روزى به بيابان ميرفت . يك روز بيمار به صاحب اتاق گفت : دلم گرفته و ديگر از ماندن در اين اتاق وحشت ميكنم . امروز مرا بيرون ببر و در جايى رها كن و هر جا ميخواهى برو ! صاحب اتاق هم مرا برد به طرف مقام قائم صلوات اللَّه عليه كه در بيرون نجف اشرف ( در گورستان وادى السلام ) واقع است ، و مرا در آنجا نشانيد . سپس پيراهن
هامش
( 1 ) بطورى كه سمعانى « در انساب » مىنويسد : « خرابات » نام جزيرهاى واقع در بحر محيط ( اقيانوس اطلس ) است . دانشمندان و محدثين بسيارى از آنجا برخاسته و بدان جا منسوبند » .
بنا بر اين با خرابات صوفيه اشتباه نشود ، و خراباتيان هم با مطالعه اين حكايت مانند فيل ياد هندوستان نكنند !