مطهر شديد تاكنون همه جا با شما بودهام . شما را به صاحب اين قبر مطهر قسم مىدهم آنچه امشب بر شما گذشت از اول تا آخر به من اطلاع دهيد . گفت : ميگويم ولى به اين شرط كه تا من زندهام ، به كسى نگوئى ! وقتى بوى اطمينان دادم فرمود : در پارهاى از مسائل علمى فكر ميكردم و حل آن برايم مشكل مينمود . بدلم گذشت كه بروم خدمت امير المؤمنين عليه السّلام و حل آن مشكل را از آن حضرت بخواهم . موقعى كه بدر حرم رسيدم چنان كه ديدى در بسته برويم گشوده شد و داخل حرم گرديدم و از خداوند مسألت نمودم كه شاه ولايت جواب سؤالم را بدهد . ناگهان صدائى از قبر منور شنيدم كه فرمود : برو به مسجد كوفه و از قائم ما سؤال كن ، زيرا او امام زمان تو است ، من هم آمدم پهلوى محراب و آن حضرت را آنجا ديدم . مسأله خود را پرسيدم و حضرت جواب آن را مرحمت فرمود و اينك به منزل برميگردم .
مردى كه معروف بطى الارض بود
حكايت ديگر اينكه : پدرم ( علامهء مجلسى اول ) رحمة اللَّه عليه برايم نقل كرد و گفت : مرد شريف و نيكوكارى در زمان ما بود كه او را مير اسحاق استرآبادى ميگفتند . وى چهل مرتبه پياده به حج بيت اللَّه رفته بود و ميان مردم مشهور بود كه طى الارض دارد ! نامبرده در يكى از سالها باصفهان آمد . من هم نزد وى رفتم و آنچه در باره او شهرت داشت از خودش جويا شدم .
او گفت : در يكى از سالها با كاروان حج به زيارت خانه خدا ميرفتم . وقتى به محلى رسيديم كه تا مكه هفت منزل يا نه منزل راه بود بعللى از كاروان بازماندم ، چندان كه كاروان از نظرم ناپديد گشت و راه را گم كردم . در نتيجه سرگردان شدم و تشنگى بر من غلبه كرد . بطورى كه از زندگى خود نااميد گرديدم .
در آن هنگام صدا زدم : يا صالح ! يا ابا صالح ! راه را به من نشان بده خدا تو را رحمت كند ! ناگاه شبحى در آخر بيابان بنظرم رسيد . چون با دقت نگاه كردم باندك