صحبت كنم .
عمويم گفت : فرزند ! من هم سابقا عقيدهء تو را داشتم تا اينكه بحكومت شهر قم رسيدم ، و اين موقعى بود كه اهل آنجا سر بنافرمانى خليفه برداشته بودند .
زيرا هر وقت حاكمى از طرف خلفا به آنجا اعزام ميشد اهل قم سر بنافرمانى برميداشتند و با وى بجنگ و جدال برمىخواستند ، پس لشكرى به من دادند و بدين گونه رهسپار قم شدم .
وقتى بناحيهء « طرز » رسيدم ، بعزم شكار بيرون رفتم ، شكارى را دنبال كردم ولى از نظرم ناپديد شد . ناچار به تعقيب آن پرداختم تا بنهر آبى رسيدم و از كنار آن اسب ميدوانيدم تا جايى كه نهر بنظرم بزرگ و بىانتها آمد . ناگاه سوارى را ديدم كه سوار اسب سفيدى است و به طرف من مىآمد و عمامهء خزّ سبزى بسر نهاده و رويش را گرفته بود ، بطورى كه فقط چشمش پيدا بود ، و دو كفش سرخ هم پوشيده بود .
سوار به من گفت : اى حسين ! و مرا امير نگفت و باسم كنيه ام نخواند ( و فقط نامم را برد ) . گفتم : چه ميخواهى ؟ گفت : چرا از ناحيهء مقدسه ( امام زمان ) انتقاد ميكنى و براى چه خمس اموالت را باصحاب من نمىپردازى ؟ من مردى دلير و شجاع بودم مع الوصف اين هنگام ، بر خويشتن لرزيدم و مهابت او مرا گرفت .
گفتم : آقا ! آنچه امر ميفرمائى اطاعت ميكنم .
گفت : وقتى به محلى كه قصد آنجا را دارى ( قم ) رسيدى و بدون جنگ و ستيز وارد شهر شدى و بمرور اموالى بچنگ آوردى ، خمس آن را بافراد مستحق بده . گفتم : اطاعت ميكنم سپس گفت : برو بسلامت . اين را گفت و عنان اسب بگردانيد و رفت . نفهميدم از كدام راه رفت . هر چه از سمت راست و چپ او را جستجو نمودم پيدا نكردم و اين خود موجب ترس بيشتر من شد .
آنگاه بجانب لشكر خود مراجعت نمودم و جريان را فراموش كردم . وقتى بقم رسيدم و قصد داشتم كه با مردم آنجا جنگ كنم ، اهل قم از شهر خارج شده نزد من
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 794
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٩٤