روزى با پيرمرد زاهدى در محلى ملاقات نمودم و داستان مزبور را كه گفته بود به ياد او آوردم و بطور ايراد پرسيدم : مگر شما نگفتيد شريف پيش از وفاتش صاحب الامر را كه بوى اشاره نمودى خواهد ديد ؟ پيرمرد گفت : از كجا دانستى كه او حضرت را نديده است ؟ ! بعد از آن با شريف ابو المناقب پسر شريف عمرو - بن حمزه ملاقات نمودم و در بارهء پدرش به گفتگو پرداختم .
شريف ابو المناقب گفت در آخر يكى از شبها كه پدرم در بستر مرض مرگ قرار داشت ، نزد وى بودم . نيروى بدنى پدرم از كار افتاده و صدايش ضعيف شده و درها هم به روى ما بسته بود ، ناگهان ديدم مردى بر ما وارد شد كه از وى وحشت نموديم و آمدنش را با اينكه درها بسته بود ، خيلى مهم و عجيب دانستيم و توجهى نداشتيم كه چگونگى ورودش را جويا شويم .
آن مرد آمد و پهلوى پدرم نشست و مدتى آهسته با وى گفتگو نمود و پدرم ميگريست ، سپس برخاست و رفت ، موقعى كه از نظر ما ناپديد شد پدرم با سختى تكان خورد و گفت مرا بنشانيد ، ما هم او را نشانديم . آنگاه ديدگان گشود و گفت :
اين شخص كه نزد من بود كجاست ؟ گفتيم : از همان جا كه آمده بود بيرون رفت .
گفت : برويد و او را جستجو كنيد . وقتى بدنبال وى رفتيم ديديم درها بسته است و اثرى از وى نيست . ناچار نزد پدرم برگشتيم و گفتيم كه درها بسته است و او را در جايى نديديم . سپس از پدرم پرسيديم اين كى بود ؟ گفت : اين امام زمان عليه السّلام بود بعد از آن سختى مرضش عود كرد و بيهوش گشت .
ابو عبد اللَّه حسين حاكم قم
قطب الدين راوندى در كتاب خرايج از ابو الحسن مسترق ضرير ( نابينا ) روايت كرده كه گفت : روزى در مجلس حسن بن عبد اللَّه بن حمدان ناصر الدوله بودم و در بارهء امام زمان مذاكره مينموديم . من آن را بىاهميت تلقى ميكردم تا اينكه روزى عمويم حسين وارد مجلس گشت . باز من شروع كردم كه در آن باره