تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 791

مساهمون:

ص٧٩١
از مولى مهدى صلوات اللَّه عليه تمنا مينمودم كه مرا در زمرهء كسانى قرار دهد كه بشرف ملاقات و خدمتگزارى در ايام غيبتش نائل گشته‌اند ، تا بدين وسيله بنوكران و خواص وى تأسى جويم ، و هيچ كس را از ما في الضمير خود باخبر نگردانيدم . تا آنكه رشيد ابو العباس واسطى در روز پنجشنبه بيست و نهم ماه رجب سال 635 بدون مقدمه گفت : به تو ميگويند ما جز محبت نظرى به تو نداريم . پس اگر خود را با صبر و بردبارى تسكين دهى ، مقصود حاصل ميگردد . من پرسيدم اين را از جانب چه كسى ميگوئى ؟ گفت : از جانب مولانا مهدى صلوات اللَّه عليه ميگويم .

يكى از موثقين

و از جمله از كسى كه صدق حديث و گفتارش نزد من به تحقيق رسيده شنيدم كه ميگفت : نامه‌اى متضمن پاره‌اى از امور مهمه بحضور مولى مهدى موعود صلوات اللَّه عليه و على آبائه الطاهرين نوشتم و از حضرتش خواستم كه با قلم شريف جواب آن را بنويسند ، و آن را بسرداب سامره برده در آنجا نهادم ولى بعد ترسيدم بدست دشمنان بيافتد ؛ ناچار آن را برداشتم . آن شب شب جمعه بود ، من هم رفتم باطاقى از صحن مطهر و نشستم . چون شب به نيمه رسيد ، خادمى با شتاب آمد و گفت : نامه را به من بده ! يا اينكه گفت : گفته‌اند : نامه را به من بده ( ترديد از راوى است ) بعد نشستم كه براى نماز وضو بگيرم و آن را طول دادم ، و بعد از آنكه بيرون آمدم نه خادمى ديدم و نه مخدومى . سپس سيد بن طاوس ميگويد : منظور از ذكر اين حكايت اينست كه : امام زمان عليه السّلام از نامه‌اى اطلاع داشت كه آدميزادى مطلع نبود ، و خادمش را فرستاد تا آن را بگيرد . پس اين آيت خدائى و معجزهء آن امام عليه السّلام است كه هر كس بنگرد آن را ميشناسد .