آمدند و گفتند : پيش از اين هر حاكمى كه براى ما فرستاده ميشد ، چون با ما به عدالت سلوك نميكرد ، بجنگ و ناسازگارى با وى برمىخواستيم ولى اكنون كه تو آمدهاى حرفى نداريم ، وارد شهر شو و چنان كه ميخواهى به تدبير امور آن بپرداز ! من هم مدتى در قم ماندم و اموال بسيارى بيش از آنچه انتظار داشتم ، اندوختم بعضى از سران لشكر از من نزد خليفه سعايت نمودند و از طول توقف من در قم به عكس حكام سابق و مال بسيارى كه جمع نموده بودم ؛ حسد بردند ، و در نتيجه من معزول شدم و به بغداد برگشتم و يك راست نزد خليفه رفتم و سلام نمودم و سپس به خانه خود رفتم .
از جملهء كسانى كه از من ديدن كردند محمد بن عثمان عمرى ( نائب دوم امام زمان در زمان غيبت صغرى ) بود او از ميان جمعيت آمد و تكيه ببالش من داد و نشست بطورى كه كار او موجب خشم من گرديد ، او زياد نشست و برنخاست كه برود . مردم دسته دسته مىآمدند و ميرفتند و او همچنان نشسته بود و موجب ازدياد خشم من ميگشت .
وقتى مجلس به كلى خلوت شد محمد بن عثمان نزديكتر آمد و گفت : ميان من و تو رازى است كه ميخواهم گوش دهى . گفتم : بگو ! گفت : صاحب آن اسب سفيد كه جنب آن نهر آب تو را ديد ، ميگويد : ما بوعدهء خود وفا نموديم ( يعنى وعده كرديم كه اهل قم بدون جنگ و ستيز تو را مىپذيرند و اموال زيادى بچنگ خواهى آورد ) من يكباره ماجرا را به ياد آوردم و تكان سختى خوردم .
سپس گفتم : چشم ، اطاعت ميكنم . آنگاه برخاستم و دست محمد بن عثمان را گرفته و اموالم را حساب نموده خمس آن را بيرون كرديم حتى قسمتى را كه من فراموش كرده بودم ، خمس آن را نيز معين كرد و رفت . بعد از اين ماجرا ديگر در بارهء وجود امام زمان عليه السّلام و اينكه نواب او از ناحيهء مقدسهاش مأموريتهائى دارند ترديد نكردم ، و حقيقت امر بر من روشن شد .
ابو الحسن مسترق راوى اين خبر ميگويد : من هم از وقتى اين واقعه را از عمويم ابو عبد اللَّه ( حسين ) شنيدم شكى كه در اين باره داشتم به كلى بر طرف گرديد .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 795
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٩٥