و بدربان سپرده بود هر وقت ما آمديم نزد وى ببرد . دربان هنگام شب ما را نزد او برد . معتضد پرسيد : چه كرديد ؟ ما هم آنچه ديده بوديم براى او نقل كرديم .
گفت : اى واى آيا قبل از من كسى شما را ديده و اين ماجرا را به كسى گفتهايد ؟
گفتيم : نه . گفت : من ديگر از سعى خود در بارهء او مأيوسم . سپس قسمهاى محكم خورد كه اگر اين مطلب به كسى برسد ، گردن شما را ميزنم . ما هم تا او زنده بود جرأت نكرديم ، جريان را به كسى بگوئيم . « 1 »
در خرايج راوندى نيز اين حديث را از رشيق نقل كرده و در جاى ديگر آن كتاب مينويسد : آنگاه لشكر بسيارى فرستادند وقتى داخل خانه شدند ، صداى قرائت قرآن را از سرداب خانه شنيدند . سربازان در سرداب را گرفتند تا از بالا رفتن و بيرون آمدن خوانندهء قرآن جلوگيرى نمايند .
امير لشكر هم ايستاد تا همهء لشكر به خانه بريزند و او را بگيرند ، ولى او از راهى كه پهلوى در سرداب بود بيرون آمد و از جلو سربازان گذشت . وقتى ناپديد شد امير لشكر گفت : وارد سرداب شويد و او را دستگير كنيد ! سربازان گفتند : مگر او نبود كه از پهلوى تو گذشت ؟ امير لشكر گفت : من او را نديدم . چرا گذاشتيد برود ؟ ! گفتند : وقتى ما ديديم تو او را مىبينى و چيزى نميگوئى ما هم چيزى نگفتيم ! .
مرد ناشناس
سيّد رضي الدين على بن طاوس در كتاب « فرج المهموم » مينويسد : من جماعتى را ديدم كه ميگفتند : مهدى صلوات اللَّه عليه را ديدهايم . حتى كسانى در ميان آنها بودند كه نامههائى را كه به حضرت تقديم شده بود ، از دست حضرت گرفته بود . از جمله حكايات آنها داستانى است كه صدق آن براى من ثابت شده ولى اجازه نداد كه نام ناقل آن را
هامش
( 1 ) از اين خبر به خوبى استفاده مىشود كه تمام خلفاى بنى عباس مأمورين و جاسوسهائى براى يافتن و كشتن امام زمان گماشته بودند ، حتى خليفهاى مثل معتضد باللَّه كه بهترين خلفاى بنى عباس بوده هم از اين فكر بىنصيب نبوده است .