و مقصره « 1 » كامل بن ابراهيم مدنى را نزد امام حسن عسكرى عليه السّلام فرستادند .
كامل ميگويد : من پيش خود گفتم : به امام خواهم گفت هيچ كس داخل بهشت نميشود ، مگر اينكه آنچه من شناختهام او بشناسد و اعتقاد به چيزى داشته باشد كه من معتقدم .
وقتى بخدمتش رسيدم ديدم لباس سفيد و نرمى پوشيده است پيش خود گفتم :
ولى اللَّه و حجت خدا لباسهاى نرم و لطيف ميپوشد ولى بما امر مىكند كه در فكر برادران دينى خود باشيم و ما را از پوشيدن اين گونه لباسها منع مىكند در آن موقع كه در اين انديشه بودم ، حضرت تبسمى نمود و آستينهاى مبارك را بالا زد ، و لباس سياه زبرى كه در زير لباس سفيد بتن كرده بود ، نشان داد و فرمود : اى كامل ! اين لباس را براى خدا پوشيدهام و آن را براى شما ! من سلام كردم و كنار درى كه پردهاى از آن آويزان بود ، نشستم ناگاه باد گوشهء پرده را بالا زد ، و من بچهء ماه پارهاى كه تقريبا چهار ساله به نظر مىآمد ، ديدم كه فرمود : اى كامل بن ابراهيم ! از اين حرف چنان تعجب نمودم كه مو بر بدنم راست گرديد ، و مثل اينكه به من الهام شد كه بگويم : بله آقاى من ! فرمود : آمدهاى از ولى اللَّه و حجت خدا سؤال كنى كه كسى داخل بهشت مىشود كه آنچه تو شناختهاى او هم بشناسد و هر چه تو معتقدى او هم معتقد باشد .
گفتم : آرى به خدا قسم براى پرسيدن اين مطلب آمدهام . فرمود : به خدا قسم آنها كه داخل بهشت ميشوند تقليل مىيابند : به خدا قسم مردمى داخل بهشت ميشوند كه آنها را « حقيه » ميگويند . گفتم : آقا آنها كيستند ؟ فرمود : آنها كسانى هستند كه از بس على عليه السّلام را دوست دارند ؛ به حق او قسم ميخورند ولى حق او و فضل او را نميدانند . آنگاه لحظهاى ساكت شد و سپس فرمود : آمدهاى كه از عقائد مفوضه سؤال كنى ؟ مفوضه در عقيدهء خود دروغ گفتند . ( نه ! خداوند امور عالم را بما تفويض
هامش
( 1 ) مفوضه و مقصره مردمى از شيعه بودند ، كه ميگفتند : خداوند تمام كارها را به پيغمبر يا امامان ( ع ) تفويض و واگذار نموده ؛ و خودش دخالتى در آنها ندارد ، بلكه از دخل و تصرف در آنها قاصر است !