نمائيم و گر نه به صاحبانش برميگردانيم ! چون جعفر اين را شنيد ، بخليفه گفت : اينان مردمى دروغگو هستند و بر برادرم دروغ مىبندند و آنچه آنها در بارهء او معتقدند علم غيب است ( كه جز خدا نمىداند ) خليفه گفت اينها فرستادگان مردمند
ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ
! فرستاده فقط بايد مطلب را ابلاغ كند . جعفر از حرف خليفه مات و مبهوت شد و جوابى نداد ! .
سپس آنها از خليفه خواستند كسى را با آنها بفرستد كه تا بيرون شهر آنها را بدرقه كند ( مبادا كسى به آنها تعرضى نمايد ) خليفه هم راهنمائى همراه آنها كرد كه تا بيرون شهر آنها را مشايعت كند . چون از شهر دور شدند ، ناگاه جوان زيبائى را ديدند كه به نظر خدمتكار ميرسيد . جوان زيبا بانگ زد اى فلانى پسر فلانى و فلانى پسر فلانى دعوت آقاى خودتان را بپذيريد .
آنها پرسيدند : آقاى ما تو هستى ؟ گفت : خير ! من خادم مولاى شما هستم با من بيائيد تا به خدمت او برويم . آنها هم با او رفتند تا وارد خانهء امام حسن عسكرى عليه السّلام شدند . ديدند فرزند آن حضرت قائم عليه السّلام مانند پارهء ماه در حالى كه لباس سبزى پوشيده روى سريرى نشسته است . ما بوى سلام نموديم و او هم جواب ما را داد سپس فرمود : تمام اموالى كه آوردهايد فلان مقدار و چند دينار است و چه كسانى آنها را آوردهاند تا آنكه نشانى همه آنها را داد .
آنگاه لباسها و توشهها و چارپايانى كه داشتيم همه را توصيف فرمود در اين وقت همه بشكرانه شناخت مقصود خدا را سجده نموديم و زمين جلو روى او را بوسه داديم . سپس سؤالاتى كه داشتيم نموديم و اموالى را كه آورده بوديم تسليم كرديم . او بما دستور داد كه بعد از اين ديگر آنچه مىآوريم بسامره نبريم و فرمود : وكيلى را در بغداد تعيين مىكنم كه هر چه داريد به او بدهيد ، و توقيعات ما از پيش او صادر مىگردد سپس از نزد وى خارج شديم .
حضرت مقدارى حنوط و كفن به ابو العباس احمد بن جعفر قمى حميرى مرحمت فرمود و گفت : خدا پاداش تو را بزرگ گرداند همراهان گفتند : ما هنوز