ناچار با نخستين دسته بآهنگ مدينهء منوره عزيمت نمودم ، موقعى كه وارد آنجا شدم ، پياده شده اثاث خود را برفقا سپردم و بسراغ مطلوب رفتم ولى نه خبرى شنيدم و نه اثرى ديدم .
سپس با جمعى كه به مكه ميرفتند حركت نموده وارد آنجا شدم . در آنجا نيز اثاث خود را بهمراهان امين سپردم و به تحقيق مقصود پرداختم . ولى نه خبرى شنيدم و نه اثرى ديدم .
يك شب كه در بين بيم و اميد در بارهء هدفى كه داشتم ميانديشيدم و به خود ميگفتم :
اين چه كارى بود كه من كردم ؟ و منتظر بودم اطراف كعبه خلوت شود تا مشغول طواف شوم و از خداوند بخواهم كه مرا بآرزوى خود برساند ، وقتى اطراف كعبه خلوت شد ، برخاستم و بطواف مشغول گشتم .
در آن هنگام جوانى ديدم كه رخسارى نمكين و منظرى نيكو داشت . پارچهاى از برد يمانى روى لباس پوشيده و قسمتى از رداى خود را روى دوش انداخته بود . من او را تكان دادم نظرى به من افكند و پرسيد : تو كيستى ؟ گفتم : مردى از اهل اهواز هستم . پرسيد : در آنجا پسر خطيب « 1 » را ميشناسى ؟ گفتم : خدا او را بيامرزد ، آرى او برحمت حق و اصل گشت . گفت : خدا او را رحمت كند . روزها را روزه بود و شبها را به نماز ميگذرانيد و پيوسته قرآن ميخواند و از دوستان ما بشمار مىآمد .
سپس پرسيد : على بن مهزيار را هم ميشناسى ؟ گفتم : على بن مهزيار من هستم گفت : اى ابو الحسن خوش آمدى ! آيا دو نفرى را كه از شهر و ديار دورند ميشناسى ؟
گفتم : آرى . پرسيد : آنها كيستند ؟ گفتم : محمد و موسى ! آنگاه پرسيد آن نشانهاى كه ميان تو و امام حسن عسكرى ( ع ) بود چه كردى ؟
گفتم : با من است . گفت : آن را درآور ، من هم انگشترى نيكو كه در نگينش نوشته بود : محمد و على درآورده به او نشان دادم وقتى نظرش به آن افتاد گريهاى طولانى
هامش
( 1 ) خصيب هم نوشتهاند .