كرده بود رساندم ( تا اشتباهى در نقل آن روى نداده باشد ) .
حكايت اينست : طايفهاى در همدان بنام « بنى راشد » سكونت داشتند كه همه شيعه و پيرو مذهب اماميه بودند من از آنها جويا شدم كه علت اينكه در ميان اهل همدان فقط آنها شيعه ميباشند چيست ؟ يكى از پير مردان آنها كه او را مردى صالح و خير انديش ديدم ، گفت : علت آنست كه جد ما ( راشد ) كه طايفه ما به دو منسوب است ، سالى به زيارت بيت اللَّه رفت .
بعد از مراجعت نقل ميكرد كه هنگام بازگشت از حج كه چند منزل را در بيابان پيموده بوديم ، ميل پيدا كردم كه از شتر فرود آيم و قدرى پياده راه بروم . آنگاه پائين آمدم و چندان پياده راه رفتم كه خسته و كوفته شدم ، ناچار گفتم اندكى مى - خوابم و هنگامى كه دنبالهء كاروان رسيد برميخيزم ، ولى آنقدر خوابيدم كه حرارت آفتاب از خوابم ربود چون برخاستم كسى را نديدم و از اين رو بوحشت افتادم نه راه را ميشناختم و نه اثرى نمايان بود . ناچار توكل به خدا نمودم و گفتم : بهر جا كه خدا بخواهد ميروم .
هنوز چندان نرفته بودم كه خود را در زمين سرسبز و خرمى ديدم مثل اينكه بتازگى باران در آن باريده است ؛ و زمين آن خوش بوترين زمينها بود .
در وسط آن سرزمين خرم قصرى ديدم كه مانند برق شمشير ميدرخشيد . گفتم :
اى كاش ميدانستم اين قصر كه تاكنون نديده و وصف آن را از كسى نشنيدهام چيست ؟
پس به طرف قصر رفتم . وقتى بدر قصر رسيدم ديدم دو پيشخدمت سفيد پوست ايستادهاند سلام كردم و آنها به بهترين وجه جواب مرا دادند و گفتند : بنشين كه خداوند خيرى به تو روزى نموده است . سپس يكى از آنها برخاست و بدرون قصر رفت و اندكى ماند آنگاه بيرون آمد و به من گفت : برخيز و بدرون قصر بيا ! وقتى وارد قصر شدم ديدم قصرى است كه بهتر و روشنتر از آن نديدهام . در آن وقت پيشخدمت رفت به طرف پرده اطاقى و آن را بالا زد و به من گفت بدرون بيا ، من هم بدرون رفتم ! ديدم جوانى در وسط اتاق نشسته و شمشير بلندى كه نزديك سر وى
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 772
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧٧٢