تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 774

مساهمون:

ص٧٧٤
از ابو عبد اللَّه بلخى و او از محمد بن صالح بن على بن محمد بن قنبر كبير خادم حضرت رضا عليه السّلام نقل كرده است كه گفت : موقع رحلت حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام كه برادرش جعفر كذاب بر سر ارث آن حضرت نزاع داشت ، ناگهان امام زمان عليه السّلام از محلى كه شناخته نشد ، بيرون آمد و فرمود : اى جعفر ! براى چه متعرض حق من ميشوى ؟ جعفر كذاب مات و مبهوت شد . سپس حضرت از نظر وى ناپديد گشت . بعد از آن چندان كه جعفر كذاب در بين خلق جستجو نمود ، اثرى از وى نيافت . وقتى مادر امام حسن عسكرى عليه السّلام جدهء امام زمان وفات يافت ، من مأمور شدم كه آن مخدره را در خانه حضرت دفن كنم ، باز جعفر كذاب آمد و ميخواست از دفن - كردن آن مخدره جلوگيرى كند و ميگفت : خانه من است او را اينجا دفن نكنيد ، مجددا امام زمان عليه السّلام بيرون آمد و فرمود : اى جعفر ! خانه تو اينجاست ؟ ! سپس ناپديد گرديد و بعد از آن ديگر ديده نشد .

على بن مهزيار

همچنين در كمال الدين از ابو الحسين على بن موسى نقل كرده كه گفت : ديدم در كتاب پدرم نوشته است : محمد بن احمد طوال از پدرش از حسن بن على طبرى از ابو جعفر محمد بن على بن مهزيار براى من روايت كرد و گفت : از پدرم شنيدم كه ميگفت : جدم على بن مهزيار ميگفت : وقتى در عالم رؤيا ديدم كسى به من ميگويد : امسال به حج برو كه امام زمان خود را خواهى ديد . على بن مهزيار گفت : فرحناك و مسرور بيدار شدم و به نماز مشغول گشتم تا صبح شد . سپس نماز صبح گزاردم آنگاه رفتم تا از كاروان حجاج سراغى بگيرم . ديدم عده‌اى از رفقا قصد حركت دارند ، من هم با اولين دسته به سمت كوفه حركت نمودم . چون بكوفه رسيدم از مركوب پياده شدم و اثاث خود را به برادران امين خود سپردم سپس رفتم تا از اولاد امام حسن عسكرى عليه السّلام استفسارى بنمايم . ولى نه اثرى از آنها ديدم و نه خبرى شنيدم .