بود بالاى سرش آويختهاند . جوان مانند ماه شب چهارده بود كه در تاريكى بدرخشد ! .
من سلام كردم و او نيز با لطيفترين كلام و بهترين بيان جواب داد ، سپس گفت : ميدانى من كيستم ؟ گفتم : نه به خدا . فرمود : من قائم آل محمد هستم ؟ .
من همان كسى هستم كه در آخر الزّمان با اين شمشير قيام ميكنم ( اشاره به همان شمشير آويخته نمود ) و زمين را پر از عدل و داد ميكنم همچنان كه پر از ظلم و ستم شده باشد . پس من افتادم و صورت به خاك ماليدم . فرمود : اين كار را مكن و سر بردار .
سپس فرمود : تو فلانى از اهل محال همدان نيستى ؟ گفتم : بلى اى آقاى من ! فرمود : ميل دارى بسوى كسان خود برگردى ؟ گفتم : آرى آقا ! ميل دارم آنها را ببينم و آنچه خدا به من موهبت فرموده به آنها مژده دهم . در اين هنگام با دست مبارك اشاره بپيشخدمت نمود و او هم دست مرا گرفت و كيسهاى به من داد و بيرون آمديم . چند قدم كه رفتيم ناگاه چشمم بسايهها و درختها و منارهء مسجدى افتاد .
پيشخدمت گفت : آيا اين شهر را ميشناسى ؟ گفتم : نزديك شهر ما شهرى بنام « استاباد » است كه اين شهر شبيه به آنست . گفت : اين همان استادباد است برو كه به منزل ميرسى ! .
وقتى به اطراف خود نگريستم او را نديدم . پس وارد استاباد شدم و در كيسه را باز كردم ديدم چهل يا پنجاه دينار در آنست سپس بهمدان آمدم و كسان خود را جمع كردم و آنچه ديده بودم براى آنها نقل كردم و تا موقعى كه دينارها را داشتيم همواره خير و بركت بما روى مىآورد .
مؤلف : شايد « استاباد » همان جاست كه امروز معروف به « اسدآباد » مىباشد .
بايد دانست كه قطب الدين راوندى ( ره ) نيز نظير اين حكايت را از جماعتى كه از اهل همدان شنيده بودند ، روايت كرده است .
خادم حضرت رضا ( ع )
و نيز در كمال الدين از مظفر علوى از ابن عياشى از پدرش از جعفر بن معروف