تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 731

مساهمون:

ص٧٣١
دادم تا متوجه من شد ، پرسيد : از مردم كجائى ؟ گفتم : از اهل عراق هستم . پرسيد كدام عراق ؟ گفتم : اهواز پرسيد خصيب ( خضيب ) را ميشناسى ؟ گفتم خدا او را رحمت كند دعوت حق را اجابت كرد ، گفت : خدا او را رحمت فرمايد كه شبها را بيدار بود و بسيار بدرگاه خداوند ميناليد و پيوسته اشكش جارى بود . سپس پرسيد : على بن ابراهيم مهزيار را ميشناسى ؟ ! گفتم : على بن ابراهيم من هستم . گفت : اى ابو الحسن خدا ترا نگهدارد ، علامتى را كه ميان تو و امام حسن عسكرى ( ع ) بود چه كردى ؟ گفتم : اينك نزد من است . گفت : آن را بيرون بياور من دست در جيب بردم و آن را در آوردم ؛ وقتى آن را ديد نتوانست خوددارى كند و ديدگانش پر از اشك شد و زار زار گريست . بطورى كه لباسهايش از سيلاب اشك تر گشت . آنگاه فرمود : اى پسر مهزيار ! خداوند به تو اذن ميدهد ! خداوند به تو اذن ميدهد . ( دو بار فرمود ) به جائى كه رحل اقامت افكنده‌اى برو و صبر كن تا شب فرا رسد و تاريكى آن مردم را فراگيرد ، سپس برو بجانب ( شعب بنى عامر ) كه در آنجا مرا خواهى ديد . من به منزل خود رفتم . چون احساس كردم وقت فرا رسيده اثاثم را جمع و جور كردم و سپس شتر خود را پيش كشيدم و جهاز آن را محكم بستم ، سپس لوازم خود را بار كرده و سوار شدم و بسرعت راندم تا بشعب بنى عامر رسيدم . ديدم همان جوان ايستاده و بانگ مىزند كه اى ابو الحسن بيا نزد من ! چون نزديك وى رسيدم ، ابتداء سلام نمود و گفت : اى برادر با ما راه بيا . با هم به راه افتاديم و گفتگو ميكرديم تا آنكه كوه‌هاى عرفات را پشت سر گذاشته و به طرف كوه‌هاى منى رفتيم . وقتى از آنجا نيز گذشتيم بميان كوه‌هاى طائف رسيديم . چون صبح كاذب دميد به من دستور داد كه پياده شوم و نماز شب بخوانم بعد از نماز شب دستور داد كه نماز « وتر » بخوانم ، منهم نماز وتر را خواندم ، و اين فائده‌اى بود كه از وى كسب كردم . سپس امر نمود كه سجود كنم و تعقيب بخوانم . آنگاه