هنگامى كه حضرتش را ديدم ، سلام نمودم و جوابى از سلام خود بهتر شنيدم .
سپس مرا مخاطب ساخت و احوال مردم عراق را پرسيد . عرضكردم : آقا ! مردم عراق ( شيعيان ) در كمال ذلت بسر مىبرند و ميان ساير مردم خوارند . فرمود : پسر مهزيار روزى فرا ميرسد كه شما بر آنان مسلط گشته و مالك آنها ( يعنى مردم غير شيعه ) باشيد چنان كه امروز آنها بر شما مسلط شدهاند ، آنها در آن روز ذليل و خوار خواهند بود .
عرضكردم : آقا ! جاى شما از ما دور و آمدنتان به طول انجاميده ! فرمود :
پسر مهزيار ! پدرم ابو محمد ( امام حسن عسكرى عليه السّلام ) از من پيمان گرفت كه مجاور قومى نباشم كه خداوند بر آنها غضب نموده و در دنيا و آخرت مورد نفرت و مستحق عذاب دردناك هستند . و امر فرمود : كه جز در كوههاى سخت و بيابانهاى هموار نمانم .
به خدا قسم مولاى شما ( امام حسن عسكرى عليه السّلام ) خود رسم تقيه پيش گرفت و مرا نيز امر به تقيه فرمود ، و من اكنون در تقيه بسر ميبرم تا روزى كه خداوند به من اجازه دهد و قيام كنم . عرضكردم : آقا ! چه وقت قيام ميفرمائى ؟ فرمود : موقعى كه راه حج را به روى شما بستند ، و خورشيد و ماه در يك جا جمع شود ، و نجوم و ستارگان در اطراف آن بگردش درآيند .
عرضكردم : يا ابن رسول اللَّه ! اين علائم كى خواهد بود ؟ فرمود : در فلان سال و فلان سال « دابة الارض » در بين صفا و مروه قيام كند ، در حالى كه عصاى موسى و انگشتر سليمان با او باشد و مردم را بسوى محشر سوق دهد ( دابة الارض يعنى متحرك در روى زمين و مقصود خود آن حضرت است ) .
على بن مهزيار افزود كه : چند روز در خدمت حضرت ماندم ، و بعد از آنكه بمنتهاى آرزوى خود رسيدم رخصت گرفته به طرف منزلم برگشتم . به خدا قسم از مكه بكوفه آمدم ، در حالى كه فقط غلام خدمتكار همراه داشتم و هيچ گونه خطرى نديدم و صلى اللَّه على محمد و آله و سلم تسليما « 1 » در كتاب « دلائل الامامة » تأليف محمد بن جرير
هامش
( 1 ) در اين باب ماجراى ملاقات على بن مهزيار با حضرت ولى عصر ( ع ) سه بار بطور مختصر و مفصل ذكر شده است . يكى بنام ابراهيم بن مهزيار و دو حكايت ديگر بنام على ابن ابراهيم مهزيار - براى اطلاع از چگونگى امر پاورقى ما را در ذيل حكايت سوم آن بخوانيد .