و الحمد للمهيمن الوفىّ * لست على حال كحمّامى
و لا حجّامىّ و لا جغدىّ * قد فقت من قول على الفهديّ
نعم و جاوزت مدى العبدىّ * فوق عظيم ليس بالمجوسىّ
لأنّه الفرد بلا كيفىّ * متّحد بكلّ اوحديّ
مخالط للنّور و الظلمىّ * يا طالبا من بيت هاشمىّ
و جاحدا من بيت كسروى * قد غاب في نسبة أعجمىّ
في الفارسىّ الحسب الرّضى * كما التوى في العرب من لؤىّ
يعنى : اى لعنكنندهء ضد كه از طايفه عدى است ( مقصود عمر بن الخطاب ضد و رقيب امير المؤمنين است ) او را لعن مكن كه ضد ، چيزى جز ظاهر ولى نيست ( يعنى عمر در ظاهر همان على است ! ) خدا را ستايش ميكنم كه حال من چون حجامتكننده و حمامى و جغدى نيست من در گفتهء خود بر « فهدى » فائق شدم آرى و از منتهاى فضل و علم عبدى هم گذشتم و بمقام بلندى رسيدم و مذهب مجوس ندارم . زيرا خداوند فرد بدون كيفيت است و با هر موحدى متحد مىشود و با نور و ظلمت درآميخته است .
اى طالب خاندان هاشمى و منكر دودمان ساسانى كه در نسب عجمى و فارسى پسنديده پنهان شده ؛ چنان كه « لوى » در ميان عرب ناپديد شده است ! » صفوانى ميگفت : از ابو على بن همام شنيدم كه ميگفت : از محمد بن على عزاقرى شلمغانى شنيدم كه ميگفت : حق يكى است و پيراهنهاى آن گوناگون است .
روزى حق در لباس سفيد و روزى در لباس سرخ و روز ديگر در لباس سياه است . ابن همام ميگفت : اين نخستين كلام زشتى بود كه از شلمغانى شنيده شد .
چه كه اين گفتهء اهل « حلول » است « 1 » .
هامش
( 1 ) اهل حلول - كسانى هستند كه عقيده دارند خداوند در افراد بشر حلول مىكند ، و در آن موقع هر بندهاى خداست . چنان كه حلاج گفت : ليس في جبتى الا الله !