كه داشتم همان سؤال را كردم ، محمد بن عثمان گفت : آن را براى حسين بن روح ببر ! من اندكى تأمل نمودم و سپس گفتم : شما مانند هميشه آن را از من تحويل بگيريد . حرف مرا نپذيرفت و گفت : برخيز ! خدا به تو سلامتى بدهد ؛ آن را بحسين بن روح تسليم كن ! چون اثر خشم در صورت وى مشاهده نمودم ، بيرون آمدم و سوار الاغم شده عازم رفتن شدم ، وقتى مقدارى راه رفتم به شك افتادم و مراجعت نمودم و درب خانهء محمد بن عثمان را كوفتم .
خادم وى آمد پشت در و پرسيد : كيست ؟ گفتم من فلانى هستم . اجازه بگير داخل شوم . مثل اينكه اطمينان به من و برگشتنم نداشت و لذا باز پرسيد تو كيستى ؟
گفتم : برو و براى من اجازه بگير كه لازم است ملاقات كنم . او هم رفت و خبر بازگشت مرا بوى اطلاع داد ، او ( محمد بن عثمان ) باندرون رفته بود . در اين وقت بيرون آمد و روى تختى نشست ، پاهايش روى زمين بود و نعلينى به پا داشت كه رنگ آن رفته بود .
آنگاه پرسيد چرا برگشتى و چرا آنچه را به تو گفتم امتثال نكردى ؟ گفتم :
نسبت به آنچه به من امر فرمودى جسارت نورزيدهام . ولى او در خشم فرو رفت و گفت :
برخيز ! خداوند به تو سلامتى بدهد . من ابو القاسم حسين بن روح را بجاى خود منصوب داشتهام و او فعلا منصب مرا دارد . گفتم : آيا بامر امام او را جانشين خود فرمودهاى ؟
گفت : برخيز خداوند به تو سلامتى بدهد چنان است كه به تو ميگويم . ديدم چاره ندارم جز اينكه نزد ابو القاسم حسين بن روح بروم چون بنزد او رفتم ، ديدم در خانه تنگى نشسته است . ماجراى خودم و محمد بن عثمان را بوى اطلاع دادم او هم مسرور شد و شكر خدا را بجا آورد . من هم پولها را بوى تسليم نمودم و از آن روز پيوسته آنچه مال امام بدست من مىآمد به او ميسپردم .
و از ابو الحسن على بن بلال بن معاويه مهلبى شنيدم كه گفت : از ابو القاسم بن قولويه شنيدم كه ميگفت : از جعفر بن احمد بن متيل قمى شنيدم كه گفت : محمد بن
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 677
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٧٧