بيرون رفتم .
سپس فرستادهاى از جانب حسين بن روح رضى اللَّه عنه نزد من آمد . من شكايت وزير را به او نمودم . او هم رفت و بحسين بن روح گفت . آنگاه همان فرستاده نزد من آمد و صد درهم براى من آورد همه را شمرد و وزن كرد و دستمالى و مقدارى حنوط و چند كفن به من داد و گفت : آقايت به تو سلام مىرساند و ميفرمايد هر وقت مشكلى يا اندوهى به تو روى آورد ، اين دستمال را به صورت خود بمال ، كه دستمال آقايت مىباشد . اين درهمها و حنوط و كفنها را بردار ، و بدان كه امشب حاجتت برآورده مىشود .
چون بمصر برسى ، محمد بن اسماعيل ده روز پيش از تو ميميرد . سپس تو نيز خواهى مرد . اين كفن و حنوط مال تو است . من آنها را برداشتم و آن را نگاه داشتم و قاصد برگشت . ناگاه خود را در كنار چراغ در خانهء خود ديدم ! در اين وقت كوبندهاى در زد . من بغلام خود گفتم : خير است ! خير است ! ببين كوبنده كيست ؟
او رفت و گفت : خير است ! غلام حميد بن محمد كاتب پسر عموى وزير است . او را نزد من آورد گفت : وزير شما را مىطلبد و آقاى من حميد ميگويد سوار شو و نزد من بيا ! من هم سوار شدم و راهها را گشودم تا بخيابان قپان داران رسيدم ، ناگاه حميد را ديدم كه نشسته منتظر من است . چون او مرا ديد دستم را گرفت و سوار شديم و بخانهء وزير آمديم . وزير به من گفت : اى پيرمرد ! خداوند حاجت تو را برآورد . سپس از من معذرت خواست و چند قبالهء مهر كرده به من داد . من هم آنها را گرفتم و بيرون آمدم .
ابو محمد حسن بن محمد گفت : ابو الحسن على بن احمد عقيقى در شهر « نصيبين » « 1 » اين حكايت را براى من نقل كرد و گفت : اول حنوط براى عمهام آمد
هامش
( 1 ) نصيبين - به صورت جمع ، شهر آبادى واقع در جادهء موصل بشام بوده ، و به صورت تثنيه ، دهكدهاى از حلب واقع در كشور سوريه و هم شهرى در كنار شط فرات بوده است كه آن را نصيبين روم ميگفتند ( مراصد )