پس بجانب « واسط » حركت نمودم و سوار مركب شدم اول مردى كه با من ملاقات نمود ، از حسن بن محمد بن قطاة صيدلانى كه در واسط وكيل موقوفات بود جويا شدم . آن مرد گفت : من هستم ! تو كيستى ؟ گفتم : من جعفر بن محمد بن متيل هستم . او مرا باسم شناخت و به من سلام كرد و من هم به او سلام نمودم و با هم معانقه كرديم .
آنگاه بوى گفتم ابو جعفر عمرى ( محمد بن عثمان ) بشما سلام رسانده و اين پارچه و كيسهء پول را به من داده كه بشما تسليم كنم . سپس گفت الحمد للَّه ( كه تو را ديدم ) زيرا محمد بن عبد اللَّه عامرى وفات يافت و من حالا ميروم كه كفنى براى او تهيه كنم . آنگاه پارچهها را باز كرد ديديم ما يحتاج دفن ميت در آنست مانند كفن و كافور ، و آنچه در كيسه بود مزد مرده كش و گور كن بود . پس ما جنازه را تشييع كرده دفن نموديم و سپس مراجعت كرديم .
ابو الحسن عقيقى
نيز در كتاب مزبور از ابو محمد حسن بن محمد بن يحيى علوى برادرزادهء طاهر در بغداد در خانهء خود واقع در سمت بازار پنبه فروشان ، به من خبر داد و گفت :
ابو الحسن على بن احمد بن على عقيقى در سال ( 298 ) به بغداد آمد و بر على بن عيسى ابن جراح كه آن موقع وزير بود وارد گشت ، تا از املاك خود سركشى كند و حاجت خود را از وزير بخواهد .
وزير گفت : بستگان تو در اين شهر بسيارند . اگر هر چه آنها بخواهند ، به آنها بدهيم كار بدرازا ميكشيد ، و نميتوانيم از عهدهء آن برآئيم . عقيقى گفت : من حاجت خود را از كسى مىطلبم كه مشكل آن بدست وى گشوده مىشود . على بن عيسى پرسيد او كيست ؟ گفت : خداوند عز و جل . اين را گفت و با خشم بيرون رفت . عقيقى ميگفت : با حالتى خشمگين بيرون آمدم و ميگفتم : خداوند صبر هر هر هلاكشدهاى را مىدهد ، و جبران هر مصيبتى را مىنمايد . اين را گفتم و از نزد وى