تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 660

مساهمون:

ص٦٦٠
پارچه لايق آقاى من است . شريك وى گفت : آقاى تو را نميشناسم ولى پارچه را بردار و هرطور ميخواهى عمل كن . چون پارچه به امام رسيد . آن را از درازى دو نصف كرد ، يك نصف را برداشت و نصف ديگر را برگردانيد و فرمود : ما احتياجى بمال مرجئى نداريم !

محمد بن حسن صيرفى

و نيز در كتاب مزبور از محمد بن على بن احمد بن روح بن عبد اللَّه بن منصور بن يونس بن روح از ياران صاحب الزمان عليه السّلام روايت نموده كه گفت : از محمد بن حسن صيرفى كه در سرزمين بلخ اقامت داشت شنيدم كه ميگفت : قصد رفتن حج داشتم ، وجوهى با من بود كه نصف آن طلا و نصف ديگر نقره بود . طلاها را ذوب نموده به صورت شمش و نقره‌ها را چند پاره نمودم . اين وجوه را به من داده بودند كه بشيخ ابو القاسم حسين بن روح قدس اللَّه روحه بسپارم . چون به شهر « سرخس » رسيدم ، خيمه خود را در ريگستانى بر سر پا نموده ، بملاحظهء طلاها و نقره‌ها پرداختم ، در آن اثنا يك شمش طلا از دستم افتاد و در ريگها فرو رفت ولى من متوجه نشدم . موقعى كه بهمدان رسيدم ، دوباره آنها را ملاحظه كردم ، چه سعى داشتم آنها را حفظ كنم ، در آنجا متوجه شدم كه يك شمش طلا را به وزن صد و سه مثقال يا نود و سه مثقال ( ترديد از راوى است ) گم كرده‌ام . ناچار در همان جا يك شمش به همان وزن از مال خودم ساخته بجاى آن گذاردم . وقتى وارد بغداد شدم ، بسراغ ابو القاسم حسين بن روح رفتم و آنچه آورده بودم بوى تسليم نمودم . او در ميان شمش‌هاى طلا دستى به همان شمش كه من در همدان از مال خودم ريخته بودم ماليد و آن را پيش من انداخت و گفت : اين شمش