تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 658

مساهمون:

ص٦٥٨
من هم براى خود خواستم . حسين بن روح رضى اللَّه عنه به من گفت املاك خود را بدست خواهى آورد و در اين خصوص نامه بحضور امام نوشت . من هم برخاستم و سر و ديدگان او ( عقيقى ) را بوسيدم و گفتم : اى آقاى من ! كفنها و حنوط و درهمها را به من نشان بده . او هم كفنها را بيرون آورد ديدم يك طاقه پارچه مخطط يمنى و سه طاقه پارچه بافتهء « مرو » و يك عمامه است . حنوط هم در يك ظرف بود . درهمها را بيرون آورد و من آنها را شمردم صد درهم بود . من گفتم : آقاى من ! يك درهم آن را به من بده تا از آن انگشترى بسازم . عقيقى گفت : از مال خودم هر چه ميخواهى بردار ، گفتم : من از اينها ميخواهم و اصرار نموده سر و ديدگانش را بوسيدم ؛ او هم يك درهم به من داد و من آن را در دستمالى بستم و در آستينم گذاشتم . موقعى كه بكاروانسرا برگشتم زنبيل خود را گشودم و دستمال را كه چند درهم در آن بسته بود . در آن نهادم . كتاب‌ها و دفترهايم را نيز در بالاى آن گذاشتم و چند روزى در آنجا ماندم . سپس آمدم كه آن درهم را بردارم ديدم كيسه بسته است ولى چيزى در آن نيست ! از اين موضوع تقريبا وسواسى پيدا كردم . پس لذا خانه عقيقى رفتم و بغلام او گفتم : ميخواهم خدمت آقا برسم . او هم مرا نزد وى برد . گفت : چه شده ؟ گفتم آقا آن درهم كه به من دادى ميان دستمال نيافتم . عقيقى زنبيل را خواست و درهمها را بيرون آورد و شمرد . از لحاظ عدد و وزن صد درهم بود ! كسى هم نزد من نبود كه در برداشتن آن مورد سوء ظن من قرار گيرد ، پس من از وى خواستم آن را به من بدهد ولى او نپذيرفت . عقيقى سپس بجانب مصر رفت و املاك خود را تصاحب كرد . ده روز قبل از او محمد بن اسماعيل درگذشت ، و بعد هم او رحلت كرد و در همان كفن كه بوى داده شده بود كفن شد . در غيبت شيخ از جماعتى از صدوق مانند اين نيز روايت شده است .