تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 648

مساهمون:

ص٦٤٨
اجازه بدهند به شهر واسط بروم و ورثه او را ببينم ، و با خود گفتم : اوائل مرگ او ميروم شايد بتوانم حق خود را بگيرم . ولى حضرت اجازهء رفتن ندادند . مجددا نامه‌اى نوشتم كه اجازه صادر فرمايد ؛ باز اجازه ندادند . چون چند سال گذشت نامه‌اى آمد كه اكنون بسوى آنها برو . من هم رفتم و طلب خود را گرفتم . و هم ابو القاسم حابسى گفت : پسر رئيس ده دينار سهم امام براى حاجز ( يكى از وكلاى امام ) فرستاد ، ولى حاجز فراموش كرد آن را به امام برساند ؛ نامه‌اى براى حاجز آمد كه نوشته بود : دينارهاى پسر رئيس را بفرست ! و هم او گفت : هارون بن موسى بن فرات طى نامهء درخواست امورى چند كرد از جمله با قلم بىمركب براى دو پسر برادرش كه در زندان بودند ، خواهش دعا كرده بود ، جواب نامه او آمد كه براى آنها باسم دعا فرموده است . و هم حابسى گفت : مردى از اهل « ربض حميد » نامه‌اى بحضور امام نوشت و براى وضع حمل زنش خواهش دعا كرد ، چهار روز پيش از وضع حمل جواب آن آمد كه دعا كرديم و زنت دختر ميزايد ، همانطور هم شد . و هم او گفت : محمد بن محمد قصرى نامه‌اى خدمت امام نوشت كه : از شر دختران خود آسوده گردد و حجّ بيت اللَّه بوى روزى شود ، و اموالى كه از دستش رفته دوباره به او برگردد . جواب خواهشهاى او رسيد : همان سال بحجّ رفت . و از شش دخترى كه داشت چهار نفرشان مردند و اموال از دست رفته‌اش را باز يافت ! ! و هم او گفت : محمد بن يزداد نامه‌اى نوشت و از حضرت طلب دعا براى پدر و مادر خود نمود ، جواب آمد كه : خداوند تو و پدر و مادر و خواهر متوفايت را كه نامش « كلكى » بود ، آمرزيد . اين زن ، زنى صالحه بود . و نيز حابسى گفت : نامه‌اى بحضور امام عليه السّلام نوشتم و پنجاه دينار كه از جمعى مؤمنين نزد من بود براى آن حضرت فرستادم . از جمله ده دينار آن از پسر عموى من بود كه ايمان درستى نداشت . لذا من هم نام او را در آخر نامه نوشتم و خواهش نمودم