تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦

ابو رجاء مصرى

و نيز صدوق در كمال الدين مينويسد : پدرم از سعد بن عبد اللَّه اشعرى از علان رازى از اعلم بصرى و او از ابو رجاء مصرى روايت نموده كه گفت : دو سال بعد از رحلت حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام براى تحقيق در بارهء جانشين آن حضرت سفر كردم ، ولى چيزى دستگيرم نشد . سال سوم كه در مدينه در جستجوى پسر امام حسن عسكرى عليه السّلام بودم ابو غانم دعوت كرد كه شام را نزد او باشم . در آن هنگام نشسته بودم و در انديشه فرو رفته و با خود ميگفتم : اگر امام پسرى داشت لا بد بعد از سه سال ظاهر ميشد . ناگاه صداى هاتفى را شنيدم ولى خود او را نديدم كه مىگفت : اى نصر بن عبد اللَّه ( نام ابو رجاء بوده ) باهل مصر بگو : شما كه به پيغمبر ايمان آورده‌ايد او را ديده‌ايد ؟ نصر ميگويد : من تا آن موقع نام پدرم را نميدانستم . زيرا من در مدائن متولد شده بودم ، و نوفلى مرا بمصر آورد ، و بعد از مرگ پدرم در آنجا پرورش يافتم . بعد از شنيدن آن برخاستم و حركت كردم و ديگر پيش ابو - غانم نرفتم و راه مصر را گرفته عازم شدم . و هم ابو رجاء مصرى گفت : دو نفر از اهل مصر نامه‌اى در باره دو فرزندشان بحضور امام نوشتند . جواب آمد كه اى فلانى خداوند به تو پاداش دهد ، و در بارهء دومى دعا كرد . پس از چندى پسر اولى كه به او تسليت گفته بود وفات يافت . و نيز ابو رجاء گفت : ابو محمد وجنائى براى من نقل كرد كه اوضاع شهر ما بهم خورد و آشوبى پديد آمد . من ببغداد آمدم و هشتاد روز در آنجا ماندم ، روزى پيرمردى آمد و به من گفت : برگرد به شهر خود . من هم با بىميلى از بغداد بيرون آمدم . وقتى بسامره رسيدم خواستم در آنجا منزل كنم ، زيرا اخبارى از وضع آشفتهء وطن به من ميرسيد ، هنوز در سامره به منزل نرسيده بودم كه ديدم پيرمردى نزد من آمد و نامه‌اى از خانواده‌ام آورد كه از آرامش اوضاع شهر خبر داده و از من خواسته بودند برگردم .