فردا صبح ابو القاسم ( وكيل امام ) با من خلوت نمود . ابو الحسين و اسحاق هم آمدند . ابو القاسم گفت غلامى كه بقچه را برد ، اين درهمها را آورد و به من گفت :
اين درهمها را بفرستادهاى كه بقچه را آورد بده . من هم بقچه را از وى گرفتم و همين كه از در خانه بيرون آمدم ، پيش از آنكه من صحبت كنم ، ابو الحسين بدون اينكه بداند چيزى نزد من است ، گفت : موقعى كه در « حير » بودم آرزو داشتم كه حضرت چند درهمى به من عطا فرمايد تا به آن تبرك جويم . اين آرزو را از سال اول كه با تو در « عسكر » بودم هم داشتم - من به او گفتم : اين درهمها را بگير كه خداوند براى تو رسانيده است . و الحمد للَّه ربّ العالمين .
و هم حابسى گفت : محمد بن كشمرد ، نامهاى براى امام زمان عليه السّلام نوشت و خواهش كرد كه دعا فرمايد پسرش احمد در خصوص ام ولدش « 1 » آزاد باشد جواب آمد كه : خداوند او را براى « صقرى » حلال گردانيد » حضرت بدين وسيله خبر داد كه كنيهء او ابو الصقر است .
زنى كه حامله نبود
شيخ صدوق در كمال الدين از على بن محمد بن اسحاق اشعرى نقل كرده كه گفت : من كنيزى داشتم كه مدت مديدى از وى دورى نموده بودم . روزى نزد من آمد و گفت : اگر مرا طلاق گفتهاى به من اطلاع بده . من گفتم نه ! طلاق ندادهام ، و در همان روز با وى نزديكى نمودم . سپس او بعد از يك ماه نامهاى براى من نوشت كه از تو حامله شدهام .
من نامهاى در خصوص حامله شدن اين زن و هم در بارهء خانهاى كه دامادم طبق وصيت آن را به امام زمان عليه السّلام داده بود ، خدمت حضرت نوشتم كه آن خانه را بخودم بفروشد و پولش را بمرور و با مهلت بپردازم . جواب آمد كه راجع به خانه همانطور كه ميخواهى اجازه داديم ، و از گفتگو در باره زن و حامله بودنش خوددارى كن .
هامش
( 1 ) ام ولد - كنيزى بوده كه از صاحب خود بچهدار بوده است .