تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧
همچنين در كمال الدين مينويسد : پدرم از سعد بن عبد اللَّه از محمد بن هارون روايت مىكند كه گفت پانصد دينار مال امام عليه السّلام را بذمه داشتم يك شب كه در بغداد بودم و شبى تاريك و بادهاى شديد ميوزيد ، و من هم سخت ترسيده بودم ؛ و در بارهء مال امام كه بذمه داشتم ميانديشيدم ، پيش خود گفتم : چند باب دكان دارم كه آن را به پانصد و سى دينار خريده‌ام . همهء آنها را در عوض پانصد دينار مال امام عليه السّلام مىدهم . همان موقع شخصى آمد كه آن را در عوض پانصد دينار بگيرد ، با اينكه هنوز قباله آن را ننوشته و به كسى هم خبر نداده بودم .

ابو القاسم بن ابى حابس

و نيز در كمال الدين از پدرش از سعد بن عبد اللَّه از ابو القاسم بن ابى حابس روايت نموده كه گفت : من در شب نيمه شعبان به زيارت حضرت امام حسين عليه السّلام ميرفتم ؛ در يكى از سالها قبل از ماه شعبان بسامره رفتم و سعى داشتم كه پيش از دخول ماه شعبان زيارت نكنم . چون ماه شعبان آمد گفتم زيارتى را كه همه وقت ميخواندم ترك نخواهم كرد . پس به زيارت رفتم . من هر وقت بسامره مىآمدم بوسيلهء نامه‌اى آمدنم را به حضرت اطلاع ميدادم ، در اين دفعه به ابو القاسم حسن بن احمد وكيل آن حضرت گفتم : آمدن مرا اطلاع مده زيرا ميخواهم زيارتم در اين مرتبه زيارتى خالص باشد . بعدا ابو القاسم در حالى كه تبسمى بر لب داشت نزد من آمد و گفت : اين دو دينار براى من فرستاده شده كه آن را به « حابسى » بده و بگو : هر كس در فكر خدا باشد خدا هم به ياد اوست ! . حابسى ميگويد : من در سامره سخت مريض شدم ، و از بهبودى خود مأيوس گرديده آماده مرگ گشتم . در آن موقع دو ظرف كه دو شاخهء بنفشه در آن بود براى من فرستاده شد و به من دستور دادند كه آن را ببويم ، مشغول بوئيدن آن بودم كه بهبودى يافتم - و الحمد للَّه رب العالمين . و هم حابسى گفت : يكى از بدهكاران من مرد ، نامه‌اى نوشتم كه حضرت