من هم رفتم نزد « ابن وجناتا » محملى و كجاوهاى برايم كرايه كند ، ديدم چهرهاش درهم فرو رفت . آنگاه چند روز بعد او را ديدم كه به من گفت : من چند روز است كه سراغ تو را ميگيرم امام به من نوشته است محملى و كجاوهاى براى تو كرايه و مهيا سازم . علان رازى ميگويد : حسن بن فضل كه اين اخبار را نقل كرده است براى من نقل كرد كه در اين سفر ده معجزه از امام ديدم و الحمد للَّه ربّ العالمين .
على بن محمد شمشاطى
نيز در كمال الدين ميگويد : پدرم از سعد بن عبد اللَّه اشعرى از على بن محمد شمشاطى فرستادهء جعفر بن ابراهيم يمنى نقل كرد كه گفت : من در بغداد اقامت داشتم روزى ديدم كاروان يمنىها آماده حركت است . نامهاى نوشتم و از حضرت اجازه خواستم كه با آنها حركت كنم . جواب آمد كه با اين كاروان حركت مكن كه خيرى براى تو ندارد و در كوفه توقف كن .
كاروان حركت كرد . در ميان راه طايفهء « بنى حنظله » بر سر آنها ريختند و آنها را غارت و هلاك نمودند ! باز نامهاى نوشتم كه اجازه فرمايد با كشتى حركت كنم . جواب آمد : اين كار را هم مكن . اتفاقا در آن سال هر كشتى كه به حج رفت طايفه « بوارج » راه را بر آنها بستند . پس به قصد زيارت امام حسن عسكرى عليه السّلام بسامره رفتم .
موقع مغرب كه در مسجد بودم ، غلامى نزد من آمد و گفت : برخيز ! پرسيدم من كيستم و بكجا بروم ؟ گفت تو على بن محمد فرستادهء جعفر بن ابراهيم يمنى هستى برخيز و به خانه بيا ! در آن موقع كسى از شيعيان از آمدن من بسامره اطلاع نداشت من برخاستم و به خانه رفتم و اجازه گرفتم كه امام على النقى و امام حسن عسكرى عليهما السلام را از داخل زيارت كنم و او هم به من اجازه داد .
در ارشاد مفيد اين روايت را از ابن قولويه از كلينى از على بن محمد بن على بن حسين يمنى نقل كرده است .