تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 599

مساهمون:

ص٥٩٩
از آن تو بود ! و نيز در خرايج از ابو سليمان محمودى روايت نموده كه گفت : من و جعفر ابن عبد الغفار والى دينور « 1 » شديم . قبل از حركت بصوب مأموريت حسين بن روح نزد من آمد و گفت : هنگامى كه برى رفتى چنين و چنان كن . چون ما بدينور رسيديم يك ماه بعد فرمان حكومت « رى » براى من رسيد . من بسوى رى شتافتم و بحكومت آنجا رسيدم و همانطور كه او دستور داده بود عمل نمودم . نيز در كتاب مزبور از غلال بن احمد از ابو الرجاء مصرى كه از نيكان بود روايت نموده كه گفت : بعد از رحلت حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام بجستجوى امام زمان عليه السّلام بيرون آمدم . پيش خود گفتم : اگر چيزى بود ، بعد از سه سال آشكار ميگشت . در اين وقت صدائى شنيدم ولى صاحب صدا را نديدم كه ميگفت : اى نصر بن عبد ربه ! باهل مصر بگو : آيا شما پيغمبر را ديده‌ايد كه به او ايمان آورده‌ايد ؟ ابو الرجاء ميگويد : من تا آن موقع نميدانستم كه نام پدرم عبد ربه است ! زيرا من در مدائن متولد شدم . سپس ابو عبد اللَّه نوفلى مرا كه يتيمى بودم با خود بمصر برد و در آنجا پرورش يافتم . چون آن صدا را شنيدم ديگر به تعقيب منظور نپرداختم و مراجعت نمودم .

داستان جالب ديگرى

همچنين در خرايج راوندى از احمد بن ابى روح نقل مىكند كه گفت : زنى از اهل دينور مرا خواست ؛ چون نزد وى رفتم گفت : اى پسر ابى روح ! تو در ديانت و تقوى از تمام مردمى كه در ناحيه ما هستند موثق‌ترى . ميخواهم امانتى نزد تو بگذارم و آن را بذمه بگيرى و به صاحبش برسانى . گفتم : بخواست خدا چنين ميكنم . گفت : مبلغى درهم در اين كيسهء مهر -
هامش
( 1 ) دينور شهرى نزديك كرمانشاه بوده و تا همدان بيش از بيست فرسخ فاصله داشته است . ( مراصد )
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 599 | العلامة المجلسي / على دوانى