ميشكافت اين هم مانند موسى است ( كه دشمنان در صدد كشتن او هستند ) حكيمه مىگويد :
تا هنگام طلوع فجر پيوسته مراقب نرجس بودم . او جنب من خوابيده و گاهى پهلو - به پهلو ميگشت . نزديك طلوع فجر ناگهان برخاستم و بسوى او شتافتم و او را به سينه چسبانيدم و نام خدا را بر او خواندم .
امام با صداى بلند فرمود : عمه ! سورهء انا انزلناه بر او قرائت كن . از وى پرسيدم حالت چطور است ؟ گفت : آنچه آقا فرمود ظاهر گرديد .
چون بقرائت سورهء انا انزلناه پرداختم آن جنين نيز در شكم مادر با من ميخواند بعد به من سلام كرد . چون صداى او را شنيدم وحشت كردم ! امام حسن عسكرى عليه السّلام صدا زد : عمه ! از كار خداوند تعجب مكن ! كه ذات حق ما را از كوچكى با حكمت گويا و در روى زمين حجت خود ميگرداند .
هنوز سخن امام تمام نشده بود كه نرجس از نظرم ناپديد گشت مثل اينكه ميان من و او پردهاى آويختند . از اين رو فريادكنان بسوى امام شتافتم . حضرت فرمود :
عمه ! بر گرد كه او را در جاى خود خواهى ديد . چون مراجعت كردم چيزى نگذشت كه پرده برداشته شد و ديدم نورى از وى ميدرخشد كه ديدگانم را خيره مىكند .
سپس ديدم طفلى سجده مىكند ، بعد روى زانو نشست و در حالى كه انگشتان بسوى آسمان داشت گفت :
اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّه وَ انَّ جَدّى رَسُولُ اللَّه و انّ ابى اميرُ الْمُؤْمِنينَ
آنگاه تمام امامان را نام برد تا به خودش رسيد و سپس گفت :
اللَّهُمَّ انْجِزْ لى وَعْدى وَ اتْمِمْ لى امْرى وَ ثَبّتْ وَطْأَتى وَ امْلَاء الارْضَ بى قِسْطاً وَ عَدْلًا
خداوندا ! آنچه به من وعده فرمودهاى مرحمت كن و سرنوشتم را بانجام رسان ! قدمهايم را ثابت بدار و بوسيلهء من زمين را پر از عدل و داد كن ! ! .
در اين وقت امام حسن عسكرى عليه السّلام با صداى بلند فرمود : عمه ! او را بگير و نزد من بياور . چون او را در بغل گرفته نزد پدر بزرگوارش بردم ، به پدر سلام كرد .
حضرت هم او را در برگرفت ناگهان ديدم مرغانى چند دور سر او در پروازند . امام
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت مهدى موعود عج ) ( فارسي ) — صفحة 205
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٢٠٥