شاهنشه والاتبار
آمد بهار و بىگل رويت بهار نيست * باد صبا مباد چو پيغام يار نيست
بىروى گلعذار مخوانم به لالهزار * بىگل نواى بلبل و شور هزار نيست
بىسرو قد يار چه حاجت به جويبار ؟ * ما را سرشك ديده كم از جويبار نيست
بىچين زلف دوست نه هر حلقهاى نكوست * تارى ز طرّهاش به ختا و تتار نيست
بزمى كه نيست شاهد من شمع انجمن * گر گلشن بهشت بود سازگار نيست
گمنام دهر گردد و ويران شود به قهر * شهرى كه شاه عشق در او شهريار نيست
اى سرو معتدل كه به ميزان عدل و داد * سروى باعتدال تو در روزگار نيست
اى نخل طور نور كه در عرصهء ظهور * جز شعلهء رخ تو نمايان زنار نيست
مصباح بزم انس بمشكاة قرب قدس * حقا كه جز تجلى حسن نگار نيست
اى قبلهء عقول كه اهل قبول را * جز كعبهء تو ملتزم و مستجار نيست
امروز در قلمرو توحيد سكه زن * غير از تو اى شهنشه والاتبار نيست
در نشئه تجرد و اقليم كن فكان * جز عنصر لطيف تو فرمانگذار نيست
جز نام دلرباى تو از شرق تا بغرب * زينت فزاى دفتر ليل و نهار نيست
در صفحه صحيفهء هستى به راستى * جز خط و خال حسن تو را اعتبار نيست
و اندر محيط دائرهء علم و معرفت * جز نقطهء بسيط دهانت مدار نيست
اى صبح روشن از افق معرفت درآى * ما را زياده طاقت اين شام تار نيست
ما را ز قلزم فتن آخر الزمان * جز ساحل عنايت و لطفت كنار نيست
آرام دل ما
صبح ازل از مشرق حسن تو دميده است * تا شام ابد پردهء خورشيد دريده است
حيف است نگه جانب مه ، با مه رويت * ماه آن رخ زيباست هر آن ديده كه ديده است