ايشان خبرى نشنيدهام . در مورد بردگان شورگى كه در نمكزارها كار مى كنند از من پرسيد و گفت : براى هر يك از ايشان چه مقدار خرما و سويق و آرد داده مىشود و شمار كارگران آزاد و برده شورهزارها چند است هر چه مى دانستم به او گفتم و او مرا به آيين خويش فرا خواند ، پذيرفتم ، به من گفت : چاره سازى كن و هر كس از بردگان را كه مى توانى پيش من بياور و به من وعده داد كه مرا بر همه كسانى كه پيش او بياورم فرمانده خواهد ساخت و نسبت به من نيكى خواهد كرد و مرا سوگند داد كه هيچكس را به محل او آگاه نگردانم و پيش او برگردم ، آنگاه مرا رها كرد و من آردى را كه همراه داشتم براى بردگان مولاى خود بردم و آن خبر را به ايشان دادم و براى صاحب زنج از آنان بيعت گرفتم و از سوى او به ايشان وعده نيكى و ثروتمند شدن دادم .
فرداى آن روز پيش صاحب زنج برگشتم ، رفيق ، همان غلام خاندان خاقان كه او را براى دعوت از بردگان كارگر شورهزارها فرستاده بود ، پيش او برگشته بود و يكى از دوستان خود را كه نامش شبل بن سالم بود با خود آورده بود و گروهى ديگر از ايشان را هم به بيعت با صاحب زنج فرا خوانده بود . رفيق پارچه حريرى را كه صاحب زنج فرمان داده بود براى پرچم بخرد خريده و با خود آورده بود ، صاحب زنج با مركب سرخ اين آيه را بر آن پارچه نوشت كه : « همانا خداوند از مومنان جانها و مالهاى ايشان را مى خرد با تعهد به اينكه بهشت براى آنان است و در راه خدا جنگ كنند . . . » تا آخر آيه ، همچنين نام خود و پدرش را بر آن درفش نوشت و آن را بر سر پارويى آويخت و سحرگاه شب شنبه دو شب باقى مانده از رمضان خروج كرد .
چون به پشت كوشكى كه در آن مقيم بود رسيد ، گروهى از بردگان مردى از صاحبان شورهزارها كه معروف به عطار بود و در حال رفتن بر سركار خود بودند او را ديدند ، صاحب زنج فرمان داد سر كارگر ايشان را گرفتند و شانههايش را بستند و از بردگان كارگر كه پنجاه تن بودند خواست به او ملحق شوند و آنان به او پيوستند . از آنجا به جايى رفت كه معروف به سنايى بود . بردگانى كه آنجا بودند و شمارشان پانصد تن بود به او پيوستند و بردهيى كه به ابو حديد معروف بود ميان ايشان بود . سالار زنگيان فرمان داد سر كارگر آن گروه را هم گرفتند و شانههايش را بستند و از آنجا به جايى كه به سرافى معروف است رفت . بردگان آنجا هم كه يكصد و پنجاه تن بودند
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 91
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٩١