و زريق و ابو الخنجر هم در زمره آنان بودند به او پيوستند ، سپس به شورهزار ابن عطاء رفت و طريف و صبيح چپ دست و راشد مغربى و راشد قرمطى را گرفت و اين اشخاص سران و بزرگان سياهان بودند كه به امارت و فرماندهى لشكر زنگيان رسيدند و او همراه ايشان هشتاد برده ديگر هم گرفت .
آنگاه به جايى كه معروف به نام برده سهل آسيابان است آمد و همه بردگانى را كه آنجا بودند به خود ملحق ساخت و در آن روز پيوسته چنين مى كرد تا آنكه گروه بسيارى از سياهان پيش او جمع شدند ، صاحب زنج آخر آن شب ميان ايشان به پاخاست و خطبهيى ايراد كرد و به آنان وعده و نويد داد كه آنان را به رياست و فرماندهى خواهد رساند و صاحب اموال و املاك خواهند شد و سوگندهاى استوار خورد كه نسبت به ايشان هيچگونه مكر و خيانت نخواهد كرد و آنان را خوار و زبون نخواهد ساخت و از هيچ نيكى نسبت به آنان خوددارى نخواهد كرد .
آنگاه گماشتگان بر آن بردگان و سركارگران را احضار كرد و گفت : مى خواستم به سبب رفتارى كه با اين بردگان داشتيد و آنان را با زور به استضعاف كشانديد و كارهايى را كه خداوند بر شما حرام داشته است نسبت به آنان روا داشتيد و آنچه را كه يارا و توانش را نداشتند بر آنان بار كرديد گردن بزنم ولى يارانم درباره شما با من سخن گفتند و چنان مصلحت ديدم كه آزادتان كنم .
سركارگران به سالار زنگيان گفتند : خداوند كارهايت را اصلاح كند اينان همگى غلامان و بردگان گريزپا هستند و به زودى از پيش تو خواهند گريخت ، نه ترا رعايت مى كنند و نه ما را ، بهتر آن است كه از صاحبان آنان اموالى بگيرى و ايشان را رها كنى - صاحب زنج به بردگان فرمان داد تا شاخههاى سبز و تر و تازه خرما آوردند و هر گروه نماينده و سركارگر خود را بر زمين افكند و به هر يك پانصد ضربه شاخه زد و به طلاق زنانشان سوگندشان داد كه كسى را از جايگاه او آگاه نسازند و آنان را رها كرد .
آنان همگى به بصره رفتند و مردى از ايشان از رودخانه دجيل [ اهواز ] عبور كرد و به شورگيان گفت : مواظب بردگان خود باشيد و آنان را حفظ كنيد ، و آنجا پانزده هزار برده سياه بود . صاحب زنج حركت كرد و از رود دجيل گذشت و با ياران خويش به نهر ميمون رفت و سياهان و زنگيان از هر سو پيش او جمع شدند .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 92
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٩٢