برخاست و خطاب به معاويه گفت : اى امير ، شعرى گفتهام ، از من بشنو و آن را حمل به اندرز كن . معاويه گفت : بگو . آن مرد چنين خواند : « اى معاويه ، كينهها را در ما زنده كردى و در شام كار تازهاى كه پيش از اين نبوده است پديد آوردى . تو براى بسر و يارانش پرچم فرماندهى بستى و حال آنكه بر گرد تو كسى جز يمانى ها نيست . ديگران را ، آن چنان كه خالص بودن شير را با آميختن آب از ميان مى بردند ، با ما مياميز . . . » گويد : معاويه از اين شعر گريست و به سرشناسان يمن نظر كرد و پرسيد : آيا آنچه گفت با رضايت شما بود گفتند : سرودهاش شايسته آفرين مبادا فرمان در اختيار توست هر چه خوش دارى انجام بده . معاويه گفت : من افراد مورد اعتماد خود را با شما آميختم و آن كسى كه از من باشد از شماست و آن كس كه از شماست از من است . آن قوم راضى شدند و سكوت كردند .
چون اين سخن عبد الله بن - حارث به معاويه ، در اعتراض به فرماندهى كه گماشته بود ، به اطلاع مردم كوفه رسيد ، اعور شنى در حضور على عليه السلام برخاست و گفت : اى امير المومنين ما سخنى را كه آن مرد شامى به معاويه گفته است به تو نمى گوييم ، بلكه مى گوييم : خداوند بر شادى و هدايت تو بيفزايد ، تو به يارى پرتو خداوند مى نگرى ، مردانى را مقدم و مردانى را موخر مى دارى . بر عهده تو گفتن و بر عهده ما انجام دادن است . تو امامى و اگر مرگت فرا رسد پس از تو اين دو - يعنى حسن و حسين عليهما السلام - امام خواهند بود و اينك چيزى سرودهام ، بشنو . فرمود : بگو و اعور شنى براى او چنين خواند : « اى ابا حسن ، تو خورشيد نيمروزى و اين دو در پيشامدها ماه درخشانند ، تو و اين دو تا هنگام مرگ براى ما همچون بينش و شنوايى هستيد . شما مردمى هستيد كه براى شما افتخارى است كه دست بشر از آن كوتاه است ، مردم از فضيلت شما به ما خبر مى دادند و امروز مى بينيم كه فضيلت شما فراتر از گفته و خبر است . براى گروهى دلاور و با آزرم و اهل شرف كه به هنگام رويارويى مرگ را آسان مى گيرند ، و آنان از ما و برادران مضرى ما هستند ، پرچم فرماندهى بستى و از گروههاى يمنى كه همگى در حوادث پايدارند ، همگان
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 51
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٥١