بگو و مگو و فخر فروشى ميان عبد الله بن زبير و عبد الله بن عباس عبد الله بن زبير با ام عمرو دختر منظور بن زبان فزارى ازدواج كرد . شبى كه براى زفاف پيش او رفت به او گفت : آيا مى دانى امشب چه كسى در حجلهات و پيش تو است ام عمرو گفت : آرى ، عبد الله بن زبير بن عوام بن خويلد بن اسد بن - عبد العزى است . ابن زبير گفت : چيزى ديگر جز اين نيست ام عمرو گفت : چه مى - خواهى بگويى گفت : همراه تو كسى است كه ميان قريش چنان است كه سر نسبت به پيكر ، يا دو چشم نسبت به سر . ام عمرو گفت : به خدا سوگند ، اگر برخى از فرزندان عبد مناف اينجا حاضر مى بودند خلاف اين سخن تو را مى گفتند . ابن زبير خشمگين شد و گفت : خوراك و آشاميدنى بر من حرام است تا آنكه بنى هاشم و كسان ديگرى از بنى عبد مناف را پيش تو بياورم كه نتواند اين موضوع را انكار كنند . ام عمرو گفت : اگر از من اطاعت مى كنى اين كار را مكن و گر نه خود دانى .
ابن زبير به مسجد رفت گروهى را ديد گرد يكديگر نشستهاند كه تنى چند از قريش از جمله عبد الله بن عباس و عبد الله بن حصين بن حارث بن عبد المطلب بن عبد مناف هم ميان ايشان بودند . ابن زبير به آنان گفت : دوست مى دارم همراه من به خانهام بياييد . آنان همگى برخاستند و چون بر در خانه ابن زبير رسيدند ، ابن زبير گفت : اى زن ، جامه خود را بپوش [ پرده را بيفكن ] . چون همگى بر جاى نشستند نخست سفره خواست و صبحانه خوردند و چون فارغ شدند ابن زبير به آنان گفت : شما را براى سخنى كه با زن پشت اين پرده نشسته گفتهام فرا خوانده و جمع كردهام ، اين زن چنين گمان مىكند كه اگر برخى از بنى عبد مناف پيش من باشند آنچه را گفتهام قبول نخواهند كرد و من همه شما را حاضر كردهام و تو اى ابن عباس چه مى گويى من به او گفتهام كه در حجلهاش همراه او كسى است كه اينك در قريش به منزله سر از بدن است يا به منزله دو چشم از سر ، و او سخن مرا رد كرد . ابن عباس گفت : چنين مى بينم كه مقصودت من هستم ، اگر مى خواهى بگويم مى گويم و اگر بخواهى خوددارى كنم خوددارى مى كنم . ابن زبير گفت : بگو و حتما بگو مگر چه مى خواهى بگويى مگر نمى دانى كه من پسر زبير يار نزديك رسول خدا ( ص ) هستم و مادرم اسماء ذات النطاقين و دختر ابو بكر صديق است و عمهام خديجه سرور زنان جهانيان است و صفيه عمه رسول خدا ( ص ) مادر بزرگ من است و ام المومنين عايشه خاله من است آيا مى توانى اين چيزها را انكار كنى ابن عباس گفت : شرفى گرانقدر و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 362
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٦٢