مدح گفت و پيش او ماند . طريف در مورد ساكنان دو كوهستان « اجاء » و « سلمى » براى امرو القيس تعهدى نكرد و او ترسيد كه مبادا طريف نتواند از او چنان كه شايد و بايد دفاع كند از پيش او رفت و به خالد بن سدوس بن اصمع نبهانى پناه برد . بنى جديله به امرو القيس كه در پناه خالد بود حمله بردند و شتران او را تاراج كردند و كسى كه عهدهدار اين غارت بود باعث بن حويص نام داشت .
چون اين خبر به اطلاع امرو القيس رسيد براى خالد نقل كرد و خالد به او گفت : اينك شتران سوارى خود را در اختيار من بگذار تا خود را به آن قوم برسانم و شتران تو را برگردانم . امرو القيس چنان كرد . خالد سوار شد و به آنان رسيد و گفت : اى بنى جديله شما شتران پناهندهء مرا غارت كردهايد . گفتند : او پناهنده تو نيست . خالد گفت : به خدا سوگند ، پناهنده من است و اين ها شتران اوست كه همراه من است . گفتند اين چنين است خالد گفت : آرى . آنان خالد را از آن شتران پياده كردند و آنها را هم با خود بردند . برخى هم گفتهاند كه خود خالد آن شتران را در ربود و امرو القيس اين بيت را سرود : « داستان غارت شتران نخست را كه هياهوى آن برخاست رها كن و اينك داستانى را بگو كه تاراج شتران سوارى من است . . . » گويا منظور امير المومنين از استشهاد به اين بيت اين بوده است كه داستان نخست [ سقيفه يا شورا ] را رها كن و اينك داستان معاويه را بنگر كه مدعى خلافت است . مى گويم : از ابو جعفر يحيى بن محمد علوى نقيب بصره هنگامى كه اين خطبه را پيش او مى خواندم پرسيدم : منظور على عليه السلام از اين سخن كه مى گويد : « خلافت چيز برگزيدهيى بود كه نفسهاى گروهى بر آن بخل ورزيد و نفسهاى قوم ديگر آن را بخشيد و از آن گذشت » چيست و آن قومى كه آن مرد اسدى گفته است « شما را از خلافت كنار زدند و حال آنكه شما به آن سزاوارتريد »
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 331
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٣١