تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
سستى گرفتند مروان گفت : جز امروز ديگر نخواهم توانست انتقام خون عثمان را از طلحه بگيرم و تيرى بر او انداخت كه به ساق پايش خورد و رگ بزرگ آن را دريد و خون از او مى رفت . طلحه از يكى از غلامان خود كه استر داشت يارى خواست ، او را سوار كرد و پشت به جنگ داد و به غلام خود مى گفت : اى واى بر تو ، آيا جايى پيدا نمى شود كه بتوانم پياده شوم ، اين خونريزى مرا كشت غلامش به او مى گفت : بگريز و خود را نجات بده و گرنه آن قوم به تو خواهند رسيد . طلحه گفت : به خدا سوگند كشته شدن هيچ پيرمرد محترمى را ضايع تر از كشته شدن خودم نديده‌ام . سرانجام به يكى از خانه‌هاى بصره رسيد و فرود آمد و همانجا مرد . و روايت شده است كه پيش از آن كه مروان به طلحه تير بزند او چند تير ديگر خورده بود و چند جاى بدن او زخمى بود . ابو الحسن مدائنى روايت مىكند كه على عليه السلام از كنار بدن طلحه كه جان مى داد عبور كرد و گفت : به خدا سوگند كه بسيار ناخوش مى داشتم شما را اين چنين در شهرها در خاك و خون افتاده ببينم ولى تقدير هر چيز كه حتمى شده باشد اتفاق خواهد افتاد و سپس به اين ابيات تمثل جست : « و چون با شتاب آهنگ كارى مى كنى نمى دانى در كدام سرزمين فروماندگى تو را درمى يابد ، شخص بينوا نمى داند چه هنگام توانگرى اوست و توانگر نمى داند چه هنگام بينوا مىشود . . . » . اما زبير در وادى السباع در حالى كه از ميدان جنگ برمى گشت به دست اين جرموز غافلگير و كشته شد . او از آنچه كرده بود پشيمان بود و چگونگى كشته شدن او در بخشهاى گذشته اين كتاب بيان شد . كلبى روايت مىكند و مى گويد : آن رگ طلحه كه تير خورده بود هرگاه دست خود را بر آن مى نهاد و آن را مى گرفت خون باز مى ايستاد و هرگاه دستش را برمى داشت خون روان مى شد . طلحه مى گفت : اين تيرى است كه خداوند متعال آن را فرستاده است و فرمان خدا سرنوشت محتوم است و هرگز چون امروز نديده‌ام كه خون مردى قرشى اين چنين تباه شود .