و ايشان را به آنچه در آن است فرا مى خواند و در قبال اين كار بهشت براى او خواهد بود . پسرى جوان كه نامش مسلم بود برخاست كه جامهيى سپيد بر تن داشت ، گفت : من اين قرآن را مى گيرم . على ( ع ) به او نگريست و فرمود : اى جوانمرد اگر اين قرآن را بگيرى نخست دست راست تو قطع مىشود ، بايد آن را با دست چپ بگيرى كه آن هم قطع خواهد شد و سپس چندان شمشير بر تو زده مىشود تا كشته شوى . جوان گفت : مرا صبر بر اين كار نيست . على ( ع ) براى بار دوم فرياد بر آورد باز همان جوان برخاست و على ( ع ) همان سخن را تكرار كرد و آن جوان هم همان سخن را چند بار تكرار كرد . سرانجام جوان گفت : من اين قرآن را مى گيرم و آنچه تو گفتى در راه خدا اندك است . پس قرآن را گرفت و راه افتاد و همين كه ميان آنان رسيد فرياد بر آورد و گفت : اين كتاب خدا ميان ما و شما حكم باشد . مردى بر او ضربتى زد و دست راست او را بريد ، قرآن را به دست چپ گرفت ، ديگرى ضربهاى زد و دست چپش را جدا كرد قرآن را در آغوش گرفت چندان بر او شمشير زدند كه كشته شد .
ام ذريح عبدى در اين باره چنين سروده است : « بار خدايا مسلم با قرآنى كه مولاى ايشان به او سپرده بود به سوى آنان رفت و آنان را به ايمان و دادگرى فرا خواند و كتاب خدا را بر آنان تلاوت كرد كه آنان را به بيم نينداخت و در حالى كه مادرشان [ عايشه ] ايستاده بود لبههاى شمشير خود را از خون او خضاب بستند . آرى عايشه آنان را به گمراهى فرمان مىدهد و ايشان را منع نمى كند » ابو مخنف مى گويد : در اين هنگام على عليه السلام به پسر خود محمد دستور داد رايت را پيش ببرد . او رايت را پيش برد و كشتار در هر دو گروه صورت گرفت و جنگ بر پا شد .
كشته شدن طلحه و زبير
گويد : در مورد طلحه چنين بود كه چون طرفداران و سپاه طلحه و زبير