تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
آيا اجازه مى دهى به شهر برگردم و اين سخن را براى مردم بگويم و آنان را به حكومت تو فرا خوانم فرمود : اى جندب ، اينك زمان اين كار نيست . [ گويد : ] من به عراق برگشتم و همواره فضل و برترى على عليه السلام را براى مردم بيان مى كردم ولى هيچ كس را نيافتم كه با من در اين باره موافق باشد بهترين سخنى كه مى شنيدم سخن كسى بود كه مى گفت : اين را رها كن و به چيزى كه براى تو سودبخش است بپرداز . و چون مى گفتم : همين سخن چيزى است كه براى من و تو سودبخش است از كنار من برمى خاست و رهايم مى كرد . ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى در پى اين سخن از قول جندب چنين آورده است : اين سخنان مرا هنگامى كه وليد بن عقبه در كوفه بر ما ولايت داشت به او گزارش دادند ، وى و مرا احضار كرد و به زندان انداخت ، تا درباره من شفاعت كردند ، سپس آزادم ساخت . جوهرى روايت مىكند و مى گويد : عمار بن ياسر در آن روز با صداى بلند مى گفت : اى گروه مسلمانان روزگارى ما چنان اندك و زبون بوديم كه ياراى سخن گفتن نداشتيم ، خداوند با دين خود ما را عزت بخشيد و با رسول خود گرامى داشت ، و سپاس خداوند پروردگار جهانيان را . اى گروه قريش تا چه هنگام اين حكومت را از اهل بيت پيامبر خود باز مى داريد يك بار به جايى و بارى به جاى ديگر ، من در امان نيستم كه خداوند اين حكومت را از دست شما بيرون نكشد و به غير از شما ندهد همان گونه كه شما آن را از دست اهل آن بيرون كشيديد و به دست نااهل سپرديد . هاشم بن وليد بن مغيره به او گفت : اى پسر سميه ، منزلت خويش را نشناختى و پاى از گليم خود فراتر نهادى تو را به آنچه كه قريش براى خود مصلحت مى بيند چه كار تو را نشايد كه در كار قريش و اميرى ايشان سخن گويى ، خود را از اين كار كنار بكش . قريش هم همگان سخن گفتند و بر عمار فرياد كشيدند و او را به سختى راندند . عمار گفت : سپاس خداوند پروردگار جهانيان را كه همواره ياران حق خوار و زبون اند . سپس برخاست و رفت .