تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
مرا تهديد مى كنى سپس برخاست و رفت . جندب بن عبد الله مى گويد : من از پى مقداد رفتم و به او گفتم : اى بنده خدا من از ياران تو خواهم بود . گفت : خدايت رحمت كند اين كار كارى است كه براى آن دو سه مرد بسنده نيست . جندب گويد : هماندم به خانه على عليه السلام رفتم و چون كنارش نشستم گفتم : اى ابا حسن به خدا سوگند قوم تو كار صحيحى نكردند كه خلافت را از تو برگرداندند . فرمود : صبرى پسنديده بايد و از خداوند بايد يارى جست . من گفتم : به خدا سوگند كه تو صبور و شكيبايى . فرمود : اگر صبر كنم گفتم : من هم اكنون كنار مقداد و عبد الرحمان بن عوف نشسته بودم و چنين و چنان گفتند و مقداد برخاست من او را تعقيب كردم و به او چنان گفتم و او آن پاسخ را داد . على عليه السلام فرمود : مقداد راست مى گويد ، من چه كنم گفتم : ميان مردم برخيز و آنان را به حكومت خود فرا بخوان و به آنان بگو كه تو به پيامبر ( ص ) سزاوارترى و از مردم بخواه كه تو را بر اين گروهى كه به ستم بر تو پيروز شده‌اند يارى دهند و اگر ده تن از صد تن سخن تو را پذيرفتند و با آنان بر ديگران سخت بگير ، اگر تسليم نظرت شدند چه بهتر و گرنه با آنان جنگ خواهى كرد و چه كشته شوى و چه زنده بمانى عذر تو موجه و در پيشگاه خداوند حجت تو روشن خواهد بود . فرمود : اى جندب ، آيا گمان مى كنى از هر ده تن يك تن با من بيعت خواهد كرد گفتم : آرى ، اين اميد را دارم . فرمود : نه ، به خدا سوگند ، من اميدوار نيستم كه از هر صد تن يك تن با من بيعت كند و به زودى خبرت مى دهم كه مردم به قريش مى نگرند و مى گويند : آنان قوم و قبيله محمد ( ص ) هستند . قريش هم ميان خود مى گويند : خاندان محمد ( ص ) براى خود از اين جهت كه محمد ( ص ) از ايشان است فضيلتى مى بينند و چنين گمان دارند كه آنان براى خلافت از قريش سزاوارترند و از ديگر مردم شايسته‌ترند و اگر آنان حكومت را به دست گيرند هرگز به دست كس ديگرى غير از ايشان نخواهد رسيد و حال آنكه اگر حكومت در اختيار كس ديگرى غير از ايشان باشد قريش آن را دست به دست خواهد داد . نه ، به خدا سوگند كه مردم با ميل و رغبت اين حكومت را هرگز به ما واگذار نمى كنند . گفتم : اى پسر عموى پيامبر ، فدايت گردم كه با اين سخن خود دلم را شكستى ،