تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
برخاست و رفت . گويد : مردم در مورد هرمزان و كشته شدنش به دست عبيد الله بن عمر فراوان سخن گفتند و آنچه كه على بن ابى طالب گفته بود به اطلاع عثمان رسيد . عثمان برخاست و به منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند گفت : اى مردم ، از مقدرات و قضاى خداوند [ ] اين است كه عبيد الله بن عمر هرمزان را كشته است . او مردى مسلمان بود ولى وارثى جز خداوند و مسلمانان ندارد و من كه امام شمايم او را عفو كردم ، آيا شما هم از عبيد الله كه پسر خليفه ديروز شماست گذشت و عفو مى كنيد گفتند : آرى . عثمان او را عفو كرد . چون اين خبر به على ( ع ) رسيد به ظاهر خنديد و سپس فرمود : سبحان الله براى نخستين بار اين عثمان است كه چنين مىكند آيا مىتواند از خون و حق مردى كه ولى او نيست در گذرد به خدا سوگند كه اين كار شگفتى است . گويند : اين اولين كار عثمان بود كه مورد اعتراض قرار گرفت . شعبى مى گويد : فرداى آن روز مقداد بيرون آمد ، عبد الرحمان بن عوف را ديد ، دستش را گرفت و گفت : اگر در اين كار كه كردى رضايت خدا را در نظر داشتى كه خداوندت پاداش اين جهانى و آن جهانى دهد و اگر قصد دنيا داشتى خداوند اموالت را بيشتر فرمايد . عبد الرحمان گفت : گوش بده خدايت رحمت كناد ، گوش بده . گفت : به خدا سوگند گوش نمى دهم و دست خود را از دست عبد الرحمان بيرون كشيد و رفت و خود را به حضور على عليه السلام رساند و گفت : برخيز و جنگ كن تا ما همراه تو جنگ كنيم . على فرمود : خدايت رحمت كناد ، به يارى چه كسانى جنگ كنم در اين هنگام عمار بن ياسر هم رسيد و با صداى بلند اين بيت را مى خواند : « اى خبر دهنده مرگ ، برخيز و خبر مرگ اسلام را بگو كه معروف بمرد و منكر آشكار شد » . [ و سپس گفت : ] به خدا سوگند اگر براى من يارانى مى بود با آنان جنگ مى كردم : به خدا قسم اگر يك تن با ايشان جنگ كند من نفر دوم آنان خواهم بود . على عليه السلام فرمود : اى ابا يقظان ، به خدا سوگند من براى جنگ با آنان يارانى نمى يابم و دوست نمى دارم شما را به كارى كه توان آن را نداريد وادار كنم و در خانه خود باقى ماند و تنى چند از افراد خانواده‌اش پيش او بودند و هيچ كس از بيم عثمان پيش او نمى رفت .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 273 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى