به خلافت ، در مدينه بودم ، مردى را ديدم كه در مسجد نشسته بود و در حالى كه مردم بر گرد او بودند دست بر هم مى زد و گفت : جاى بسى شگفتى است از قريش و اينكه آنان براى خلافت كس ديگرى غير از اهل بيت را برمى گزينند آن هم اهل بيتى كه كان فضيلت و ستارگان پرتو بخش زمين و مايه روشنايى همهء سرزمينهايند .
به خدا سوگند ، ميان ايشان [ اهل بيت ] مردى است كه هرگز پس از رسول خدا ( ص ) مردى همچون او نديدهام كه به حق سزاوارتر و در قضاوت از او عادل تر باشد . او از همگان بيشتر امر به معروف و نهى از منكر مىكند . پرسيدم : اين مرد كيست گفتند : مقداد است . بيش او رفتم و گفتم : خدايت قرين صلاح بدارد آن مردى كه مى گفتى كيست گفت : پسر عموى پيامبرت ( ص ) يعنى على بن ابى طالب .
معروف مى گويد : مدتى درنگ كردم و پس از آن ابوذر را كه خدايش رحمت كناد ديدم و آنچه را مقداد گفته بود برايش نقل كردم . گفت : راست مى گويد .
گفتم : پس چه چيزى مانع آن شد كه اين حكومت را در ايشان قرار دهيد گفت : قوم ايشان نپذيرفتند . گفتم : چه چيزى شما را از يارى ايشان باز داشت گفت : آرام باش ، اين سخن را مگو و از اختلاف بر حذر باشيد . [ گويد : ] من سكوت كردم و كار چنان شد كه شد .
شيخ ما ابو عثمان جاحظ در كتابى كه در آن بهانههايى براى بدعتها و نو آوريهاى عثمان آورده است مى نويسد : على بيمار شد ، عثمان از او عيادت كرد و على عليه السلام اين بيت را خواند : « چه بسيار ديدار كننده كه بدون دوستى به عيادت مى آيد و دوست مى دارد كه كاش بيمار رنجور در گذرد » .
عثمان گفت : به خدا سوگند نمى دانم آيا زندگى تو را خوشتر مى دارم يا مرگت را . اگر بميرى مرگت مرا درهم مى شكند و اگر زنده باشى زندگى ات مرا به رنج و بلا گرفتار مى دارد و تا هنگامى كه تو زندهاى همواره سرزنش كنندگان را مى بينم كه تو را پناهگاه خود قرار مى دهند و به تو پناه مى آورند .
على عليه السلام فرمود : اين تصور تو كه مرا پناهگاه خرده گيران و سرزنش - كنندگان خود مى دانى از بد گمانى تو سرچشمه مى گيرد و موجب مىشود در دل خود اين گونه مرا جاى دهى ، و اگر به پندار خودت از سوى من بيمى دارى براى
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 249
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٤٩